<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283</id><updated>2012-02-06T15:08:29.730+03:30</updated><title type='text'>nichts</title><subtitle type='html'>nichts</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://monologue1.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>157</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-5663899990597022134</id><published>2012-02-06T15:08:00.000+03:30</published><updated>2012-02-06T15:08:29.734+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>زبان و بار جنسیتی آن*&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;زن چو بیرون رود بزن سختش، خودنمائی کند، بکن رختش&lt;br /&gt;ورکند سرکشی هلاکش کن، آب رخ می برد، به خاکش کن&lt;br /&gt;مزن زن را، ولی چون بر ستیزد&lt;br /&gt;چنانش زن که هرگز برنخیزد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رزا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این شعرای فارسی زبان نیستند که شعرشان آشکارا زن ستیزانه است بلکه، زبان فارسی بشدت مرد محور و ضد زن است.  کافی است در محاورات روزمره، در ادبیات نوشتاری کمی درنگ کنیم. در ضرب المثل های روزمره زن مظهر حماقت، نادانی و مصیبت است. هرگونه عمل و صفت منفی با زنان توضیح داده می شود. در ادبیات نوشتاری بویژه ادبیات قدیم کافی است نگاهی گذرا به اشعار شاعرانی چون فردوسی و سعدی و نظامی و... بیاندازیم تا رد پای تفکر ضد زن را در کلام های شاعرانه ببینیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زبان بی برو برگرد بخشی فعال از فرهنگ و روبناست. زبان انعکاس ذهنیت جامعه و چگونگی اعمال فرهنگ است. شاید اغراق نباشد که بگوییم اجزا گوناگون روبنا و فرهنگ از طریق زبان به هم متصل می شوند و زبان جایگاه ویژه ای در روبنای هر جامعه و تولید و باز تولید مناسبات حاکم نقش فعالی ایفا می کند. در جهان امروز زبان بهیچوجه نقش خنثی در رابطه با مناسبات میان مرد و زن نداشته و خود به ابزاری در تحکیم فرودستی زنان بدل شده است. از همین رو مبارزه علیه زبان مرد محور مبارزه علیه بخش مهمی از سیتسم مردسالاری است. وقتی زبان را به چالش می کشیم بناچار بسیاری از مفاهیم مردسالارانه را در عرصه ایدئولوژی، فلسفه، اقتصاد، فرهنگ و باور عمومی به چالش کشیده ایم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حال نگاهی به نقش و کارکرد برخی از مفاهیم زبان بیندازیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد، پدر واژه ای است برای توضیح کلیه صفت های مثبت و انسانی. مردی مساوی است با جوانمردی، شجاعت و دلاوری. «او واقعا مرد است» یعنی وی آدم خوبی است. و حتی وقتی زنی صفت مثبتی دارد برای توضیح آن به مردان تشبیه می شود. برای نمونه «زن است اما واقعا اندازه ده تا مرد است!!» «یک پا مرد است!!!»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای توضیح حماقت و نادانی معمولا از نام زن به پسوند و پیشوند هر لغتی استفاده می شود. مثلا «گاو ننه حسن» مظهر نادانی است و نه «گاو مش احمد»!! «دوستی خاله خرسه» و نه آقا خرسه! که مثلی است برای حماقت و نادانی. ظاهرا لختی و سستی هم مختص زنان است. وقتی که سمبل لختی و سستی «خاله وارفته»، «خاله رورو»، «خاله خاک انداز» است پس معلوم نیست کارهای طاقت فرسای خانگی را چه کسانی انجام می دهند. برای توضیح هیاهو و شلوغی هنوز هم می گویند «مثل حمام زنانه». بله! آقایان که مجبور نبودند یک دوجین بچه قد و نیم قد با خود به حمام ببرند تا صدای هیاهو و فریادشان گوش را کر کند. «خاله گردن دراز» هم یعنی شتر و اشاره ای است به مثلی قدیمی که در مورد میانجی یا قاصد بی اهمیت است. زمانی که فردی مزخرف می گوید این ضرب المثل را بکار می برند «چند کلمه از مادر عروس بشنو». یا برای اینکه بگویند یکی رند است می گویند «هنوز نگفتی آشتی بنای النگو را گذاشتی!» که ظاهرا مخاطب زن است. واین ضرب المثل ها ادامه دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بسیاری کلمات  بطور مجرد بار جنسی ندارند اما اتوماتیک نام زنان یا صفات زنانه محسوب می شوند.  البته منظور کلماتی است که معرف خصائل و صفت های به اصطلاح منفی است، مثل شلخته. زن و مرد می توانند شلخته باشند اما کلمه شلخته به تنهایی زن را تداعی می کند یا «پاچه ورمالیده»، «ددری»  «کولی» که بی هیچ توضیحی منظور زن است. بدون شک، زبان حاصل یک پروسه تاریخی است. کلمات طرفنظر از میل ما هر کدام تاریخ خود را دارند. مثلا کلمه شلخته یا عشوه گری در خود علامت مونث بودن را ندارد اما تاریخا این کلمه برای زنان بکار رفته است و به همین جهت اتوماتیک استعمال این کلمات  زنان را تداعی می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علاوه بر این ها بسیاری از ویژگی های زنانه را با کلمات تحقیر آمیز توضیح می دهند مثلا زایمان کردن می شود «ترکمون زدن» تا جایی که رضا براهنی می نویسد «تمامی مردمی که نفهمیده برای استعمارگران هورا می کشند، تمام آنهایی که قلب شان مثل زائوی کثیفی از تن مندرسشان بیرون مانده است.» (1)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حتما این ضرب المثل را شنیده اید که «مگر ما از صیغه ایم و شما از عقدی». این ضرب المثل در اعتراض به تبعیض قائل شدن است، گرچه موضوعی فراتر از تبعیض را منعکس می کند. این جمله بلافاصله در مقابل ما جامعه ای را قرار می دهد که پدیده زن صیغه ای امری عادی است. جامعه ای که مردان می توانند زنان عقدی و صیغه ای داشته باشند و زنانی که در حالت عقدی هیچ حقوقی ندارند، از زنان صیغه ای حقوق بیشتری دارند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«زن که رسید به بیست باید به حالش گریست» این هم انعکاس ارزش های یک جامعه  است، جامعه ای که زن بعد از بیست سالگی از دور خارج می شود. شاید برخی بگویند که این ضرب المثل انعکاس ارزش های گذشته است. خیر! با نگاهی به دور و بر خود می بینیم این ارزش ها و معیارهای کسانی است که قرار است جزو متجددین جامعه باشند. هر کدام ما حداقل کسی را در خارج می شناسیم که پس از سال ها زندگی در خارج، نهایتا دختر جوانی را از ایران با پست برایش فرستاده اند. مردانی با سنین بالا که دخترانی جوان را به بهای زندگی در خارج می خرند! آقایان «متجددی» که تا مغز استخوان آلوده به فرهنگ «اصیل» ایرانی هستند. فرهنگی که در ضرب المثلش می گوید «دختر ده ساله چون بادام پوست کنده ای است بینندگان را. و پانزده ساله لعبتی است لعبت بازان را. و بیست ساله نرم و لطیف و فربه است. و سی ساله مادر دختران و پسران است. و چهل ساله زالی است و پنجاه ساله را با کارد باید کشت و بر شصت ساله نفرین مردگان و فرشتگان باد!»  فرهنگی است که از آن بوی تعفن برخاسته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«توی سر سگ بزنی زن پیدا می شه» راستی این چگونه جامعه ای است که در آن زن و سگ یک ارزش را دارند! و یا «خون زن شوم است» که مترادف است با «خون سگ شوم است». «جوان را مفرست به زن گرفتن، پیر را مفرست به خر خریدن». و البته این ها ضرب المثل های جامعه ای است که زن در آن شهروند درجه دوم است و در قوانین دولتی اش نیم انسان به حساب می آید، انسان نیمه ای که در قانون نصف مرد ارث می برد، دیه اش نصف دیه مرد است و در زبان محاوره با حیوانات مقایسه می شود! بالاخره اینکه زنان فقط با حیوانات مقایسه نمی شوند بلکه برای تاکید بر فرودستی آنان «زن خلا باشد به هر کاشانه ای، بی خلا هرگز نباشد خانه ای!» و یا «اگر زن خوب بود خدا هم یکی می گرفت!» .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«چوب شورو گله، هرکی نخوره خله!»  بی جهت نیست که می شنویم زنی به علت کتک خوردن مداوم از همسرش تقاضای طلاق می کند و قاضی شرع ضمن اعتراض به او می گوید «خانم از غریبه که کتک نخورده ای از شوهرت کتک خورده ای!» یعنی کتک خوردن از شوهر امری کاملا عادی است!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«دختر فقط یک شب دختر است، ولی شب زفاف کم از صبح پادشاهی نیست»! و البته این ضرب المثل جامعه ای است که بکارت دختران یکی از ارزش های مهم جامعه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو زن نو کن ای خواجه هر نو بهار&lt;br /&gt;که تقویم پارینه، ناید به کار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این هم پند و اندرز سعدی شاعر و معلم اخلاق به مردان است. در جامعه کنونی ایران حرف های سعدی شکل قانونی هم به خود گرفته است و مردان می توانند هر ساله بدون هیچگونه محدودیت قانونی به اندرز سعدی گوش داده و تجدید فراش کنند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حتی در حیطه رابطه جنسی و نقش برتر و زور مدارانه مردان هم نقش زبان مردسالار را به خوبی می بینیم: «حلال بکن، هزار بکن»، «طاق را تیر نگه می دارد، زن را کیر»، «وسمه عشوه رو زیاد می کنه، اما کسو تنگ نمی کنه»، «نرم حرف بزن، سفت تو بکن» (2)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنابراین می بینیم که فارسی زبانان خلاقیت بسیاری در استفاده از زبان برای تاکید بر نقش فرودست زنان برخوردار هستند. نه اینکه در زبان های دیگر چنین نیست. مسلما ما با نظام مردسالار در کل جهان روبرو هستیم که زبان آئینه آن است. مثلا در زبان انگلیسی کلمه man هم معنی مرد می دهد و هم انسان. در همین زبان وقتی می خواهند بگویند کسی احمق است می گویند cunt که به معنی آلت جنسی زن است در زبان فرانسه هم کلمه احمق در حقیقت همان کلمه ی کس است! در زبان فارسی نیز کلمه کس مترادف کلمه حماقت است و خایه مرد بعنوان شجاعت. مثلا اغلب هنگام نزاع بین مردان می شنویم «اگر خایه اش را داری بیا»!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گذر زمان هم تاثیر چندانی نداشته که نشان می دهد مناسبات ستمگرانه حاکم بر جامعه دست نخورده باقی مانده است. اخیرا کتابی در ایران بنام زبان مخفی جوانان منتشر شده است. مولف کتاب اصطلاحاتی را که جوانان تهرانی بکار می برند جمع آوری کرده است. در این کتاب بسیاری از اصطلاحات زبان مخفی جوانان بشدت ضد زن و ضد ملل دیگر غیر از تهرانی ها و حتی ضد جوانان اقشار فقیر است. در حقیقت فرهنگ زن ستیز، فرهنگی ارتجاعی و شوونیستی نیز هست. اما قابل تامل اینکه بسیاری از جوانان که این اصطلاحات را بکار می برند، ضد رژیم هستند و خود را بسیار متجدد می دانند. این جوانان اصطلاح «کس خل» که ضرب المثلی برای نشان دادن حماقت است را up to date کرده و  «کس مغز»  می گویند. این امر نشانه آن است که این جوانان به همان اندازه که ضد مذهب و رژیِم اسلامی هستند متاسفانه به همان نسبت نیز از عقاید ضد زن اسلام و رژِیم اسلامی نبریده اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مریم پاک نهاد جبروتی در کتاب بنام «فرادستی و فرودستی در زبان»  بر پایه تحقیقات خود به این نتیجه می رسد که استعمال اصطلاحات ضد زن در نزد مردان جوان بسیار متداول تر از مردان سنین بالاتر است. ظاهرا معیار مرد شدن با مصرف اصطلاحات ضد زن رابطه مستقیم دارد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هدف از بیان مطالب بالا ارائه یک تئوری یا نظریه جدید نیست بلکه کوششی در گشودن مبحث  بازشناسی زبان فارسی و کارکرد زبان به عنوان یکی از عوامل تشدید و تداوم مردسالاری و پدرسالاری در بین روشنفکران و بالاخص فعالین جنبش زنان است. مبارزه با زبان زن ستیز خواه و ناخواه به تعمیق درک زنان از ریشه ستم و چگونگی مبارزه با آن کمک خواهد کرد. استفاده از اصطلاحات ضد زن را نمی توان فقط به حساب سهل انگاری گذاشت، بلکه این امر مرتبط است با جان سختی تفکر مردسالارانه.  چرا روشنفکرانی که ساعت ها بر سر «و» یک جمله با یکدیگر جدل می کنند به راحتی می توانند کلماتی را برای زنان مصرف کنند که تاریخا برای تحکیم و تائید بر فرودستی زنان است و هرگز مورد اعتراض هم قرار نمی گیرند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حتی در میان نیروهای مترقی و انقلابی نیز تقریبا به ندرت دیده شده است که زبان مرد محور را به چالش بطلبند. به نظر می آید این کم کاری یا کم بهایی ریشه در یک دیدگاه فلسفی دارد. مختصرا به یکی از استدلالات تئوریک این کم بهایی در بین نیروهای منتسب به چپ یا مارکسیست می پردازم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از نظر فلسفه علمی ماتریالیسم دیالکتیک جامعه دارای دو بخش روبنا و زیر بناست. زیربنا مجموعه روابط تولیدی است. روبنا نیز پوسته ای است متناسب با این روابط تولیدی و به عبارتی هر روبنایی انعکاس زیر بنای خاص است و به نوبه خود نقش فعالی در تقویت و تحکیم آن دارد. در این تعریف  فلسفه، ایدئولوژی و فرهنگ و ادبیات و هنر در بخش روبنای یک جامعه قرار می گیرند. بر پایه همین نگرش زیر بنا تعیین کننده روبناست و روبنا تابع تغییرات زیربناست و برای تغییر روبنا باید زیربنا را تغییر داد. اما روبنا بخش منفعل زیربنا نیست. و روبنا و زیربنا بر یکدیگر تاثیر متقابل دارند. و در برخی مقاطع روبنا نقش مرکزی و تعیین کننده ای در تغییر زیربنا ایفا می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در حقیقت برداشت سطحی از این علم زمینه دیدگاه های مرحله گرایانه را فراهم می کند. نظراتی که به شیوه مکانیکی زیربنا و روبنا را از هم جدا می کند و در عمل مرحله گرایانه می شود. مردسالاری بخشی از مناسبات کلی جامعه طبقاتی است یعنی هم در زیربنا وجود دارد و هم در روبنا خود را نشان می دهد. بنابراین همان اندازه که تقلیل مردسالاری به مسئله فرهنگی دیدگاهی غلط و غیر علمی است، نادیده انگاشتن فرهنگ – و در این زمینه مشخص زبان -  در تحکیم و یا حتی تغییر مناسبات مرد سالارانه غلط و غیر علمی است. بحث بر سر این نیست که صرفا از طریق مبارزه با فرهنگ زبانی می توان بر نظام مردسالار غلبه کرد.  اما مبارزه علیه جوانب گوناگون مردسالاری راه را برای پیشروی زنان و پیشروی مبارزات انقلابی باز خواهد کرد. هرچه درک زنان – و همچنین مردان -  از جوانب گوناگون ستم بالا برود و ارتباط اشکال مختلف ستم ها را با یکدیگر دریابند آنگاه مبارزه ما موثرتر خواهد بود. بی شک نظام مردسالار متکی بر دولت و قدرت سیاسی است و بدون سرنگون کردن آنان ممکن نیست از شر نظام استثمار و ستم و بی عدالتی خلاص شد. اما مبارزه علیه نظام مردسالاری و سرنگونی این مناسبات از مجرای مبارزات گوناگونی گذر خواهد کرد و یکی از این مبارزات هم عرصه زبان مرد محور است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*مقاله فوق برگرفته از سخنرانی رزا در اتاق پالتاکی میز گرد است. در این متن از مقاله بسیار مفید احمد سیف «جنسیت و فرهنگ: زن ستیزی در ایران» استفاده شده است. – هشت مارس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منابع:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1  – رضا براهنی، تاریخ مذکر- صفحه 207&lt;br /&gt;2 – جعفر شهری، تاریخ اجتماعی تهران در قرن سیزدهم، تهران 1369، جلد ششم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-5663899990597022134?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/5663899990597022134'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/5663899990597022134'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2012_02_01_archive.html#5663899990597022134' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-7800572127248690693</id><published>2012-01-28T08:15:00.001+03:30</published><updated>2012-01-28T08:15:23.816+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>با تو چندی خوش نبودیم، بی تو چندی بد!دنیا غریبیِ عجیبی دارد! یا عجیبیِ غریبی!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-7800572127248690693?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/7800572127248690693'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/7800572127248690693'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2012_01_01_archive.html#7800572127248690693' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-9216386037733590501</id><published>2012-01-21T22:37:00.001+03:30</published><updated>2012-01-21T22:37:48.110+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>اين اميد را پاره مي كنم و اين خواستن را به لقايش ميبخشم كه نكبت دارد دلم را ميتركاند.فرياد از سينه مي آيد كه سوخته ام. رها كن مرا. رها.....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-9216386037733590501?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/9216386037733590501'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/9216386037733590501'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2012_01_01_archive.html#9216386037733590501' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-6490554336295036083</id><published>2011-05-09T14:03:00.005+04:30</published><updated>2011-05-09T14:06:45.922+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>برای کی؟؟؟ - تو می دونی !&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;"&lt;br /&gt;نگران خودمم که چجوری بی تو بمونم&lt;br /&gt;دوری و ندیدن تو کار من نیست نمیتونم&lt;br /&gt;نگران لحظه هامم که منو بی تو نمیخوان&lt;br /&gt;نگران دستایی که تو نباشی خیلی تنهـــان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انقدر دوستت دارم کــــــه نگران خودمم&lt;br /&gt;اما باز جونمو میــــــدم واسه با تو بودنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"&lt;/b&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-6490554336295036083?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/6490554336295036083'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/6490554336295036083'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2011_05_01_archive.html#6490554336295036083' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-1653721339890874043</id><published>2011-04-04T06:30:00.001+04:30</published><updated>2011-04-04T06:30:20.205+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>بودای پاییز ، از خلسه برخیز !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-1653721339890874043?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/1653721339890874043'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/1653721339890874043'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2011_04_01_archive.html#1653721339890874043' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-271321931321326135</id><published>2011-02-23T21:33:00.002+03:30</published><updated>2011-02-23T21:58:12.272+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آرام گرفته ام. عجیب آرام گرفته ام.&lt;br /&gt;چشمهایم را نگاه می کند و نمی دانم آرام بودنم را دوست دارد یا مضطربش می کند.&lt;br /&gt;هر چه هست ، آرامش است و سکوت من.&lt;br /&gt;و من همین را دوست می دارم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-271321931321326135?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/271321931321326135'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/271321931321326135'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2011_02_01_archive.html#271321931321326135' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-2677585103398082690</id><published>2011-02-13T22:33:00.000+03:30</published><updated>2011-02-13T22:34:57.059+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>من انگار دارم دوست می دارمت....&lt;br /&gt;من انگار دارم تو را دوست می دارمت !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-2677585103398082690?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/2677585103398082690'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/2677585103398082690'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2011_02_01_archive.html#2677585103398082690' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-8533572895528505657</id><published>2010-12-12T18:11:00.001+03:30</published><updated>2010-12-12T18:11:29.728+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>"بر فرس تند رو هر که تو را دید گفت … برگ گل سرخ را باد کجا می برد"&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-8533572895528505657?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/8533572895528505657'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/8533572895528505657'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2010_12_01_archive.html#8533572895528505657' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-7179254042544410445</id><published>2010-12-06T16:01:00.002+03:30</published><updated>2010-12-06T16:08:11.009+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>"در غربت اگر مرگ بگیرد بدن من                           &lt;br /&gt;کی کند قبر و کی دوزد کفن من &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تابوت مرا جای بلندی بگذارید                               &lt;br /&gt;تا باد برد بوی مرا بر وطن من &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-7179254042544410445?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/7179254042544410445'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/7179254042544410445'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2010_12_01_archive.html#7179254042544410445' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-2471294946384779913</id><published>2010-11-05T04:18:00.002+03:30</published><updated>2010-11-05T04:23:00.739+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>مدایح بی صله !&lt;br /&gt;آیا تو با او که می خواست از تمام آینه ها بشنود که زیباترین است نسبت نداری؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- آیا جز شنیدن اینها دلیل دیگری هم برای با من بودن داری؟&lt;br /&gt;-اگر هست می شنوم !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-2471294946384779913?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/2471294946384779913'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/2471294946384779913'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2010_11_01_archive.html#2471294946384779913' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-47885886480920339</id><published>2010-10-10T13:07:00.001+03:30</published><updated>2010-10-10T13:09:34.203+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>من ، مونولوگ !از امروز دیگر به کسی تعهد عاطفی ندارم !&lt;br /&gt;آزادم...&lt;br /&gt;آزاد که دل ببازم !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به جنگ بیا !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-47885886480920339?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/47885886480920339'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/47885886480920339'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2010_10_01_archive.html#47885886480920339' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-4619215800471380539</id><published>2010-10-08T05:54:00.001+03:30</published><updated>2010-10-08T05:55:11.804+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>با عشق معنی می شوم !!&lt;br /&gt;" هویت فراسوی مرزها "&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-4619215800471380539?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/4619215800471380539'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/4619215800471380539'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2010_10_01_archive.html#4619215800471380539' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-5146418224690907827</id><published>2010-09-25T07:51:00.000+03:30</published><updated>2010-09-25T07:52:33.192+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>"این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست &lt;br /&gt;این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست&lt;br /&gt;آن دختـــــــــــر چشم آبی گیسوی طلایی&lt;br /&gt;طناز سیه چشــــــــــم چو معشوقه من نیست&lt;br /&gt;آن کشور نو آن وطــــن دانش و صنعت &lt;br /&gt;هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان &lt;br /&gt;لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در دامن بحر خزر و ساحل گیلان &lt;br /&gt;موجی است که در ساحل دریای عدن نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در پیکر گلهای دلاویز شمیران &lt;br /&gt;عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آوارهام و خسته و سرگشته و حیران &lt;br /&gt;هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آوارگی وخانه به دوشی چه بلایست &lt;br /&gt;دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ &lt;br /&gt;در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران &lt;br /&gt;بی شبه که مغزش به سر و روح به تن نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاریس قشنگ است ولی نیست چوتهران &lt;br /&gt;لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ &lt;br /&gt;چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این کوهبلند است ولی نیست دماوند &lt;br /&gt;این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این شهرعظیم است ولی شهرغریب است &lt;br /&gt;این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست"&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-5146418224690907827?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/5146418224690907827'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/5146418224690907827'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2010_09_01_archive.html#5146418224690907827' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-6866637122971469702</id><published>2010-08-21T08:10:00.002+04:30</published><updated>2010-08-21T08:20:07.131+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>" تو آمده ای که بمانی اینبار.اینجا، توی غربت من.&lt;br /&gt;توی چشمهایت همان شیطنت سالهای دور&lt;br /&gt;توی دستهایت همان گرمی مطبوع عاشفانه. . . &lt;br /&gt;نام من دوباره زیباترین آوای جهان می شودوقتی تو صدایم می زنی.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;چه زیبایی تو عشق. . . .&lt;br /&gt;چه عجیبی تو عاشق . . . . &lt;br /&gt;چه غیرمنتظره ای معشوق . . . .&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;و من هنوز نمی دانم این سالها چگونه بدون تو طاقت آورده ام....&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-6866637122971469702?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/6866637122971469702'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/6866637122971469702'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2010_08_01_archive.html#6866637122971469702' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-3345968499587582684</id><published>2010-08-12T12:01:00.002+04:30</published><updated>2010-08-12T12:04:12.264+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>" آن را که ســر زلف چو زنجير بود   &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; در خانه به زنجير نگـه نتوان داشت&lt;br /&gt;"&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;مهستي گنجه‌اي&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-3345968499587582684?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/3345968499587582684'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/3345968499587582684'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2010_08_01_archive.html#3345968499587582684' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-8665172724967192628</id><published>2010-08-01T07:51:00.000+04:30</published><updated>2010-08-01T07:52:34.377+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>چه بغضی تو گلومه.....&lt;br /&gt;استاد محمد نوری درگذشت !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;:((&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-8665172724967192628?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/8665172724967192628'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/8665172724967192628'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2010_08_01_archive.html#8665172724967192628' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-4881958489816648191</id><published>2010-07-29T08:51:00.000+04:30</published><updated>2010-07-29T08:52:29.954+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>"در کوی تو مشهورم و از روی تو محروم&lt;br /&gt;گرگ دهن آلودهء یوسف ندریده‬"&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-4881958489816648191?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/4881958489816648191'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/4881958489816648191'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2010_07_01_archive.html#4881958489816648191' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-4036044980663950166</id><published>2010-07-18T12:10:00.000+04:30</published><updated>2010-07-18T12:11:03.079+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>بانوى خردمندى در کوهستان سفر مى کرد که سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا کرد.&lt;br /&gt; روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود.&lt;br /&gt;بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود.&lt;br /&gt;مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد. ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.&lt;br /&gt;مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روى کرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت.&lt;br /&gt;او مى دانست که جواهر به قدرى با ارزش است که تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى کند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بالاخره هنگامى که او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فکر کردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید که چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى.&lt;br /&gt;اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده که به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-4036044980663950166?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/4036044980663950166'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/4036044980663950166'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2010_07_01_archive.html#4036044980663950166' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-5895528525297988526</id><published>2010-06-22T15:02:00.001+04:30</published><updated>2010-06-22T15:04:04.491+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;"الحمدلله رب االسموات سبع و رب العرش العظيم "&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-5895528525297988526?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/5895528525297988526'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/5895528525297988526'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2010_06_01_archive.html#5895528525297988526' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-8563497725088934974</id><published>2010-06-21T14:18:00.002+04:30</published><updated>2010-06-21T14:19:45.252+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;"وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِىٓ ءَادَمَ وَحَمَلْنَٰهُمْ فِى ٱلْبَرِّ وَٱلْبَحْرِ وَرَزَقْنَٰهُم مِّنَ ٱلطَّيِّبَٰتِ وَفَضَّلْنَٰهُمْ عَلَىٰ كَثِيرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًا"&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-8563497725088934974?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/8563497725088934974'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/8563497725088934974'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2010_06_01_archive.html#8563497725088934974' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-3484353332044423875</id><published>2010-06-20T07:00:00.001+04:30</published><updated>2010-06-20T07:02:10.452+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آیا باور همان چیز عجیبی نیست که ما دیگر برای هم نداریم؟؟؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-3484353332044423875?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/3484353332044423875'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/3484353332044423875'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2010_06_01_archive.html#3484353332044423875' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-2412896582019807737</id><published>2010-06-16T07:52:00.001+04:30</published><updated>2010-06-16T07:54:40.355+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>فرقش با زمین لرزه چیه وقتی تا دل می ریزه آدم فکر می کنه همه ی دنیا داره می لرزه و خراب می شه... واحد دلریختگی هم باید ریشتر باشه.نه؟؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-2412896582019807737?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/2412896582019807737'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/2412896582019807737'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2010_06_01_archive.html#2412896582019807737' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-1894113286018031480</id><published>2010-06-11T14:45:00.000+04:30</published><updated>2010-06-11T14:46:58.099+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>من قطب جنوبم, &lt;br /&gt;استوا !! مرا بغل بگیر !&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-1894113286018031480?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/1894113286018031480'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/1894113286018031480'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2010_06_01_archive.html#1894113286018031480' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-6863102513432456928</id><published>2010-06-09T09:03:00.000+04:30</published><updated>2010-06-09T09:04:13.677+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>"در این زمانه ی غم ، نا کرده جرم اسیریم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بی آنکه خود بخواهیم ، در بند و ناگــزیریم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرصت نشد که از عشق ، با هم سخن بگوییم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرصت نشد که راهی ، تا ما شدن بجوییم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ای خوب خسته ی من ، چلّه ی نشسته ی من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ای شعله ی امید بغض شکسته ی من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرصت همیشه کم بود برای با تو بودن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ای عاشق رهایی ، ای تو همیشه با من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتی که زنده بودن ، مفهوم زندگی نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خاموشی من و تو ، معنی بندگی نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتی که عشق علاج درد زمانه ی ماست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میلادی عاشقانه ، شعر شبانه ی ماست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-6863102513432456928?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/6863102513432456928'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/6863102513432456928'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2010_06_01_archive.html#6863102513432456928' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-8284514187774173594</id><published>2010-06-08T21:14:00.001+04:30</published><updated>2010-06-08T21:16:29.301+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>"به من اسم شب اسم خورشید داد "&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-8284514187774173594?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/8284514187774173594'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/8284514187774173594'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2010_06_01_archive.html#8284514187774173594' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-8976365960162607887</id><published>2010-05-24T06:34:00.001+04:30</published><updated>2010-05-24T06:36:32.377+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;"همواره عشق بی خبر از راه می رسد&lt;br /&gt;چونان مسافری که به ناگاه می رسد "&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-8976365960162607887?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/8976365960162607887'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/8976365960162607887'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2010_05_01_archive.html#8976365960162607887' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-7155117092637074705</id><published>2010-05-23T10:15:00.002+04:30</published><updated>2010-05-23T10:17:33.290+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>In love...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;such deep inside....&lt;br /&gt;such deep inside....&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt; با من از پروانه ها بگو !&lt;br /&gt;غمگینم !&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-7155117092637074705?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/7155117092637074705'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/7155117092637074705'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2010_05_01_archive.html#7155117092637074705' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-907882676269328278</id><published>2010-05-22T19:55:00.001+04:30</published><updated>2010-05-22T20:02:42.439+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>مرا صدا بزن !&lt;br /&gt;مرا به نام صدا بزن !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نام مرا می دانی؟!؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-907882676269328278?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/907882676269328278'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/907882676269328278'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2010_05_01_archive.html#907882676269328278' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-4334257471791061044</id><published>2010-05-18T16:22:00.001+04:30</published><updated>2010-05-18T16:23:59.039+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>نمی دانم چیزی که به من انرژی زندگی کردن می دهد این روزها عشق است یا نفرت.&lt;br /&gt;اما می دانم که هر چه هست باید باشد تا این روزهایم را تاب بیاورم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-4334257471791061044?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/4334257471791061044'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/4334257471791061044'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2010_05_01_archive.html#4334257471791061044' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-7176594308526950970</id><published>2010-05-17T19:48:00.003+04:30</published><updated>2010-05-17T20:11:14.312+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>ماه من غصه نخور زندگی جذرو مد داره&lt;br /&gt;دنیامون یه عالمه آدم خوب و بد داره &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماه من گریه نکن همه که دشمن نمیشن&lt;br /&gt;همه که پر ار ترک مثل تو و من نمیشن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماه من غصه نخور خیلیها تنهان مثل تو&lt;br /&gt;خیلیها با زخمهای زندگی آشنان مثل تو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت&lt;br /&gt;خدارو چه دیدی شاید فرادامون باشه بهشت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماه من غصه نخور دنیا رو بسپار به خدا&lt;br /&gt;هردومون دعا کنیم تو هم جدا منم جدا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;لبهایم را روی لبهای کدام مرده بگذارم امشب ؟&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-7176594308526950970?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/7176594308526950970'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/7176594308526950970'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2010_05_01_archive.html#7176594308526950970' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-728997380266171272</id><published>2010-05-16T11:04:00.003+04:30</published><updated>2010-05-16T11:13:16.323+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"تنهایی شاید یه راهه راهیه تا بی نهایت&lt;br /&gt;قصه ی همیشه تکرار هجرت و هجرت و هجرت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما تو این راه که همراه جز هجوم خار و خس نیست&lt;br /&gt;کسی شاید باشه شاید کسی که دستاش قفس نیست"&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;"برای باور بودن جایی باید باشه شاید&lt;br /&gt;برای لمس تن عشق کسی باید باشه باید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که سر خستگیاتو به روی سینه بگیره&lt;br /&gt;برای دلواپسی هات واسه سادگیت بمیره"&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-728997380266171272?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/728997380266171272'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/728997380266171272'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2010_05_01_archive.html#728997380266171272' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-4982107701055689162</id><published>2010-05-14T13:10:00.002+04:30</published><updated>2010-05-14T13:15:07.686+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری&lt;br /&gt;صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوستش نداری&lt;br /&gt;خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی&lt;br /&gt;بی وفا شه اون کسی که جونت رو براش گذاشتی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی . . . &lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-4982107701055689162?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/4982107701055689162'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/4982107701055689162'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2010_05_01_archive.html#4982107701055689162' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-5570668434360600311</id><published>2010-04-26T18:38:00.003+04:30</published><updated>2010-04-26T19:19:50.389+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>رها را تو معنا می کنی یا من؟&lt;br /&gt;رهایی را من پیدا کنم یاتو؟&lt;br /&gt;توی گلویم طعم تلخ استفراغ که سالهاست همینجا مانده و توی دستهایم اجساد متوالی !&lt;br /&gt; هنوز برای سینارتا گریه می کنم و جسد نمناک مادلن ( حتی اسمش دلم را می فشارد هنوز) روی شانه ام....&lt;br /&gt;من پر از تلخی های مرگم. مرگ های دردناک ، مرگ های صبور ، مرگهای بی آرام , مرگهای همیشه . . . . و حالا تو !&lt;br /&gt;همه که نمی توانند این همه مرده باشند با هم. شاید این منم که مرده ام و مصرانه از باور مرگم طفره می روم.&lt;br /&gt;همه دارند زندگی می کنند.همه دارند می خندند. همه دارند . . . &lt;br /&gt;من اما با این همه  بهانه ی زیستن مدام مرگ را دوره می کنم.&lt;br /&gt;من باور نمی کنم همه آمده باشند که قلب مرا لگدمال کنند.حتمن این منم که خواسته ام.&lt;br /&gt;منم که طلب کرده ام. منم !&lt;br /&gt;حالا انگار باز هم این وداع همیشه را طلب کرده ام.من چرا بزرگ نمی شوم؟ &lt;br /&gt;من چرا عوض نمی شوم؟&lt;br /&gt;من چرا هنوز بغض می کنم؟&lt;br /&gt;من چرا نمی دانم تو را چگونه صدا بزنم؟&lt;br /&gt;من چرا به آدمها التماس نمی کنم که بمانند؟&lt;br /&gt;من چرا مغرورم؟&lt;br /&gt;من چرا مرده ام؟&lt;br /&gt;تو ... هی تو ! تو چرا مرده ای؟؟؟&lt;br /&gt;برای تو هنوز اسمی ندارم.تو را " تو " صدا کرده ام همیشه اما مادلن . . .  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به اصرار می خواهم غرور از مادلن ننوشتنم را حفظ کنم اما التماس آشنایی توی دلم او را از همه ی لحظه های پوچ سماجت های بی پایان من طلب می کند. نمی دانم چرا هر وقت خیلی شکسته ام پر از مادلن می شوم از درون !؟ پر از زجه برای بودنش ! پر از التماس برای بازگشت گذشته و جبران اشتباه ! پر از ندامت و پشیمانی و ...چرا تو نیستی و بعد از تو هیچکس به اشتباهات همیشه تکرار من نمی خندد؟ چرا نو نیستی و بعد از تو همه چیز بوی لجبازی مرا دارد با من ، با آینده ، با زندگی. . .  ؟!&lt;br /&gt;چرا تو نیستی مادلن و من توی شرجی استوا که همه وجودم را تبخیر کرده ، تا خیلی می شکنم فقط به تو فکر می کنم؟&lt;br /&gt;تو تا امروز تنها مرده ای هستی که چهار سال متوالی بی هیچ کلام گلایه آمیزی به دوش کشیده ام. کاش می دانستم من برای تو چگونه مرده ای هستم حالا ؟؟&lt;br /&gt;مادلن . . . &lt;br /&gt;مادلن . . . &lt;br /&gt;!&lt;br /&gt;!&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-5570668434360600311?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/5570668434360600311'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/5570668434360600311'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2010_04_01_archive.html#5570668434360600311' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-4854251093781652370</id><published>2010-03-21T14:09:00.001+03:30</published><updated>2010-03-21T14:10:51.736+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>"بعد منزل نبود در سفر روحانی"&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-4854251093781652370?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/4854251093781652370'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/4854251093781652370'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2010_03_01_archive.html#4854251093781652370' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-3419755926827282810</id><published>2010-01-18T18:47:00.004+03:30</published><updated>2010-01-18T19:03:01.896+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;"&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#6666cc;"&gt;&lt;strong&gt;بار دیگر . . . ،  سرزمینی که دوست می دارم!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;" &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#33ffff;"&gt;ای &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;ایران&lt;/span&gt; ای مرز پر گوهر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#33ffff;"&gt;ای خاکت سرچشمه ی هنر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#33ffff;"&gt;دور از تو اندیشه ی بدان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#33ffff;"&gt;&lt;strong&gt;پاینده مانی و جاودان&lt;/strong&gt; !&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-3419755926827282810?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/3419755926827282810'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/3419755926827282810'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2010_01_01_archive.html#3419755926827282810' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-3621978539483420615</id><published>2010-01-10T13:20:00.000+03:30</published><updated>2010-01-10T13:24:41.306+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>میوه ی ممنوع . . . !&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-3621978539483420615?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/3621978539483420615'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/3621978539483420615'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2010_01_01_archive.html#3621978539483420615' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-3499426931391675961</id><published>2010-01-02T17:12:00.000+03:30</published><updated>2010-01-02T17:13:13.348+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>"پر تپش باشه دلی که خون به رگهای تنم داد... "&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-3499426931391675961?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/3499426931391675961'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/3499426931391675961'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2010_01_01_archive.html#3499426931391675961' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-2277302177517509850</id><published>2009-12-24T06:46:00.004+03:30</published><updated>2009-12-24T07:28:43.241+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>گریه کنم یا نکنم ؟! حرف بزنم یا نزنم ؟!&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;من از هوای عشق تو ، دل بکنم یا نکنم ؟!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با این سوال بی‌ جواب ، پناه به آینه می برم&lt;br /&gt;خیره به تصویر خودم ، &lt;strong&gt;می پرسم از کی‌ بگذرم ؟؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه از تو می ‌شه دل برید نه با تو می ‌شه دل سپرد&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نه عاشق تو می ‌شه موند نه فارغ از تو می ‌شه مرد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هجوم بن بست رو ببین ، هم پشت سر ، هم رو به رو&lt;br /&gt;راه سفر با تو کجاست من از تو می پرسم بگو ....&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو بال بسته ی منی‌ ، من ترس پرواز تو ام&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;برای آزادی عشق از این قفس من چه کنم ؟!&lt;/strong&gt; "&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-2277302177517509850?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/2277302177517509850'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/2277302177517509850'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2009_12_01_archive.html#2277302177517509850' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-3622873937303702306</id><published>2009-12-19T11:55:00.007+03:30</published><updated>2009-12-19T12:42:31.876+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;برای &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;strong&gt;تو&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; !&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;,ndp &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و . . . د. . . م . . . ل . . . ن . . . ب . . . ع . . . ن . . . آ . . . د . . . ش . . . م . . . ق . . . ن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;"&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;میلی کمین گرفته پلنگانه در دلم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;تا آهوی تو کی به کمینگاه می رسد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هنگام وصل ماست، به باغ بزرگ شب&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وقتی که سیب نقره ای ماه می رسد . . . &lt;strong&gt;"&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-3622873937303702306?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/3622873937303702306'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/3622873937303702306'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2009_12_01_archive.html#3622873937303702306' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-484285022161259014</id><published>2009-12-17T21:20:00.002+03:30</published><updated>2009-12-17T21:23:52.050+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>انگشتانم نوشتن را ورم کرده اند . . .&lt;br /&gt;زمان خیلی گذشته  و من نوشتن را از یاد برده ام.&lt;br /&gt;اما . . . .&lt;br /&gt;گیرم من عاشق باشم یا نباشم ، تو بگو . . . . &lt;strong&gt;من باید بنویسم یا باید ننویسم&lt;/strong&gt; ؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-484285022161259014?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/484285022161259014'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/484285022161259014'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2009_12_01_archive.html#484285022161259014' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-309916931139246728</id><published>2009-11-18T17:02:00.002+03:30</published><updated>2009-11-18T17:11:07.456+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>.... چگونه فراموشی،عشق را و چگونه غبار،آینه را می پوشاند؟!؟&lt;br /&gt;بهانه نگیر !&lt;br /&gt;می دانم !&lt;br /&gt;و هیچکدام از این همه پاک کننده های آنچنانی این هایپر مارکت های شلوغ ، این آینه را نمی شوید !&lt;br /&gt;دیگر حرف نزن !&lt;br /&gt;همه اش را می دانم....&lt;br /&gt;فقط دیگر حرف نزن !!!&lt;br /&gt;همین !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-309916931139246728?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/309916931139246728'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/309916931139246728'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2009_11_01_archive.html#309916931139246728' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-4219131172710553448</id><published>2009-11-12T20:57:00.002+03:30</published><updated>2009-11-12T21:04:14.987+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>فصل باران....&lt;br /&gt;من و خط استوا روی ساعد دست راست .... !!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-4219131172710553448?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/4219131172710553448'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/4219131172710553448'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2009_11_01_archive.html#4219131172710553448' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-61100517247596417</id><published>2009-09-05T14:52:00.006+04:30</published><updated>2009-09-05T15:00:34.627+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:180%;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:180%;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:180%;"&gt;کــریـم آل طـاهـا &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:180%;"&gt;!&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:180%;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:180%;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:180%;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-61100517247596417?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/61100517247596417'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/61100517247596417'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2009_09_01_archive.html#61100517247596417' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-7118849041465069026</id><published>2009-09-04T16:21:00.002+04:30</published><updated>2009-09-04T16:39:29.970+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آمده ام توی استودیو که نمای جنوبی ساختمان را برایش اصلاح کنم.خیلی اصرار داشت که بیایم و حالا. . .&lt;br /&gt;مرا نشانده و شعر شکسته می خواند برایم....&lt;br /&gt;لهن کلمات با لهجه ی عجیبش یاد شکسپیر می اندازدم.نصفش را نمی فهمم اما از نگاه معنی دارش می دانم که شعر مدتیست تمام شده ...&lt;br /&gt;توی چشمهایش نگاه می کنم.تمام سعی ام را می کنم تا لهجه ام انگلیسی باشد و می گویم:&lt;br /&gt;" با من از دو چیزحرف نزن : -سیاست و ادبیات"&lt;br /&gt;می گوید :"تو. . . ، شاعر . . . ژورنالیست . . .  بگو چرا؟ "&lt;br /&gt;لهجه ام را حفظ می کنم و می گویم : "از من دو چیز را نپرس : - چرا و چگونه "&lt;br /&gt;کاغذها را روی میز می گذارم و آرام بیرون می آیم.&lt;br /&gt;می دانم هر چه هست برای سیاست نیست . . . یرای ادبیات است . .&lt;br /&gt;من عزادار روح شاعری هستم  که قافیه را باخته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شعری از سهراب می آید توی ذهنم ، رهایش می کنم و سعی می کنم لهجه ی افکارم انگتیسی و سلیس باشد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-7118849041465069026?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/7118849041465069026'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/7118849041465069026'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2009_09_01_archive.html#7118849041465069026' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-395429772371616321</id><published>2009-08-09T12:23:00.002+04:30</published><updated>2009-08-09T12:31:43.139+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>بیگانگی نکن با من صفحه ی سفبد....&lt;br /&gt;با غربت دست بسته ی من....&lt;br /&gt;با غرور خاک گرفته ی من ....&lt;br /&gt;با دل آواره ی من ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بخواه که بنویسم تا نمیرم از بغض !&lt;br /&gt;تا نمیرم از سکوت ، از بی کسی ، از خشم ....&lt;br /&gt;بگذار جایی فریاد بزنم.&lt;br /&gt;بگذار دستهای بسته ام را باور نکنم.&lt;br /&gt;بگذار دوری ام را باور نکنم.&lt;br /&gt;بگذار سکوتم را باور نکنم.سکونم را باور نکنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با من غریببی نکن ، با من قریبی کن !!!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-395429772371616321?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/395429772371616321'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/395429772371616321'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2009_08_01_archive.html#395429772371616321' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-26540337944841260</id><published>2009-07-14T20:27:00.000+04:30</published><updated>2009-07-14T20:28:06.611+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;سکون ، طبیعت اصلی توست.&lt;br /&gt;سکون چیست ؟ نوعی فضا یا هشیاری درونی که واژه های این صفحه در آن دریافت می شوند و به افکار تبدیل می گردند. بدون آن هشیاری ، هیچ درکی، فکری و جهانی وجود نداشت.&lt;br /&gt;تو آن هشیاری هستی که به جامه مبدل انسانی درآمده ای .&lt;br /&gt;*****&lt;br /&gt;نسبت به آگاهی به عنوان بستر تمامی دریافت ها و اندیشه ها آگاه باش .&lt;br /&gt;آگاه شدن به آگاهی ، پدیدار شدن سکون درون است .&lt;br /&gt;*****&lt;br /&gt;بگذار سکون گفتار و رفتار تو را هدایت کند .&lt;br /&gt;*****&lt;br /&gt;بی حوصلگی ، خشم ، اندوه یا ترس متعلق به تو نیستند ، شخصی نیستند . آنها شرایط ذهن بشر هستند، می آیند و می روند .&lt;br /&gt;*****&lt;br /&gt;زندگی را که همان وجود توست احساس کن ، زندگی ای که بدن را به حرکت درمی آورد .&lt;br /&gt;*****&lt;br /&gt;حیاتی در تو وجود دارد که می توانی آنرا نه فقط در سر ، بلکه با همه وجودت حس کنی .&lt;br /&gt;*****&lt;br /&gt;آن آگاهی ست که عمل می کند ، سخن می گوید و کارها را به انجام می رساند .&lt;br /&gt;شناخت خودت به عنوان هشیاری متن صدا ، رهایی ست .&lt;br /&gt;*****&lt;br /&gt;آیا همیشه فقط یک لحظه نیست ؟ آیا زندگی همواره « همین لحظه » نیست ؟&lt;br /&gt;*****&lt;br /&gt;گذشته را فقط در حال می توان به یاد آورد. آنچه به یاد می آوری ، رویدادی ست که در حال رخ داده و  حال آنرا به یاد می آوری . آینده هنگامی که برسد ، حال است . تنها مورد حقیقی ، تنها موردی که همواره وجود دارد ، حال است .&lt;br /&gt;*****&lt;br /&gt;حال همانگونه که هست ، هست ، زیرا نمی تواند جز آن باشد .&lt;br /&gt;*****&lt;br /&gt;بیشتر مردم ، حال را با آنچه در آن روی می دهد اشتباه می گیرند ، اما چنین نیست . حال عمیق تر از رویدادی ست که در آن رخ می دهد ، در حقیقت ، حال ، فضایی ست که رویداد در آن روی می دهد . بنابر این محتوای این لحظه را با حال اشتباه نکن ، حال عمیق تر از هر محتوایی که در آن پدید می آید است .&lt;br /&gt;*****&lt;br /&gt;تو کسی نیستی که نسبت به درخت ، فکر ، احساس یا تجربه هشیار هستی . تو همان هشیاری یا آگاهی هستی که درون آن چیزها وجود دارد و به آنها شکل می دهد .&lt;br /&gt;*****&lt;br /&gt;زندگی را رها کن ؛ بگذار باشد !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند سوترا از کتاب " سکون سخن می گوید " نوشته اکهارت تول ، ترجمه فرناز فرود ،نشر حمیدا&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-26540337944841260?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/26540337944841260'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/26540337944841260'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2009_07_01_archive.html#26540337944841260' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-3884673361840572531</id><published>2009-07-12T20:03:00.002+04:30</published><updated>2009-07-12T20:04:24.077+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>"....ادب مرد به از دولت اوست...."&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-3884673361840572531?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/3884673361840572531'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/3884673361840572531'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2009_07_01_archive.html#3884673361840572531' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-7754478618349016571</id><published>2009-06-30T21:05:00.002+04:30</published><updated>2009-06-30T21:08:34.944+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>باورش محال بود اما نیست . . .&lt;br /&gt;من در این غربت چگونه از تو که در این قربت بودی بیزار شدم؟&lt;br /&gt;اما شدم.&lt;br /&gt;و تنهایی دیگر چیرخیلی ترسناکی هم  نیست . .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-7754478618349016571?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/7754478618349016571'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/7754478618349016571'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2009_06_01_archive.html#7754478618349016571' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-4606571433691062915</id><published>2009-04-21T13:59:00.004+04:30</published><updated>2009-04-21T14:37:40.766+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:180%;color:#000000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:180%;color:#000000;"&gt;ایران همگانی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:180%;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:180%;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:180%;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;راستش هنوز دلم نمی خواست بنویسم اما امروز خیلی دلم برای ایران سوخت.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;اینکه رفتار آقایان سفارت دقیقا اسلامی ست یا نه.. و اینکه گفتن انشاالله و ماشا الله از آدم مسلمان می سازه یا نه به من مربوطی نیست.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;اینکه اینها دارند حتی در این ور دنیا هم ایران رو می چاپند هم به من ربطی نداره چون کاری ازم بر نمی یاد.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;اما اینکه ایران من ، ایران عزیز من ،که من رو هنوز پر از دلتنگی و عاطفه و امید می کنه ، اختصاصی یک دسته خاص بشه روانیم می کنه.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;اینکه حاج آقا نور و دکتر عالی کی هستند برای من مهم نیست.اما اینکه رفتارشون رفتار نمونه برای ایرانی ها باشه و از روی این رفتار بی ادبانه راجع به ما قضاوت بشه ....&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;وقتی یک چینی هر روز میره سفارتش و تحت حمایت سفیر کشورش قرار می گیره و حتی ما رو دعوت می کنه سفارتشون.... من دلم می سوزه.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;ما حتی پای تلفن سنگ رو یخ می شیم.ما رومون نمی شه به خارجی ها بگیم ایرانی هستیم.ما جرات نداریم کسی رو ببریم سفارت مگر اینکه یا مسلمان باشه و محجبه یا دولتی و مشهور.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;متاسفم.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;دوست ندارم این همه سال تمدن رو انکار کنم.این همه صمیمیت و راستی که تو ایران هست و جای دیگه ای نیست... &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;اما کاش همه ی اینها نبود اما دلمان برای همشهری مان می سوخت.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;کاش همه ی این تمدن را می دادیم و یه کم انسانیت می گرفتیم.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;کاش این تاریخ سرشار و این همه آثار معماری و فرهنگ رو نداشتیم اما آدم بودیم.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;کاش اینقدر ایران برام مهم نبود.کاش من ایرانی نبودم یا دست کم ایرانی ها اینجوری نبودند.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;کاش ایران دست کم یک تلفن ساده بود کنار یک خیابان متروک در یک محله محروم.... و بالای سرش بزرگ نوشته بود : " &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;همگانی&lt;/span&gt; " و هر کسی می توانست هر وقت می خواهد بدون تشریفات سفارتی و دولتی با صرف نظر از اینکه دانشگاهش مورد قبول ایران هست یا نه ، خاطرات خوب و بدش را با ایران من سهیم شود&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;color:#330000;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;color:#330000;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;color:#330000;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;color:#330000;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-4606571433691062915?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/4606571433691062915'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/4606571433691062915'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2009_04_01_archive.html#4606571433691062915' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-406042511393929626</id><published>2009-02-20T15:52:00.004+03:30</published><updated>2009-02-20T16:06:48.127+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;روزای روشن . . . . خداحافظ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;سرزمین من . . . .  خداحافظ !&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;:((&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-406042511393929626?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/406042511393929626'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/406042511393929626'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2009_02_01_archive.html#406042511393929626' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-4150137391831552007</id><published>2009-01-15T18:05:00.001+03:30</published><updated>2009-01-15T18:08:23.915+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;نترس ژولیت نترس !&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;این قصه ها که می خوانی خودشان تازه از خواب بیدار شده اند. چطور می خواهی خودت را با آنها بخوابانی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ژولیت باران زده ی من !&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;طوفان ها پیله ی پروانه شدن تو اند.نترس و نترسان کرمهای ابریشم را از طوفانی که نیست.از بادهای همواره ای که اگر نباشند ابرها نمی روند از روی سرمان.از تاریکی مطلق که خودت از آن تصوری نداری.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;تو بارانی ! ببار !&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;نگذار بیابانهای بی درخت بارشت را عقیم کنند. گاهی به جنگلهای انبوه هم نگاه کن. درختان تنومندی که برای باروری، مشتاق و محتاج نوازش سخاوتمندانه ی دستان تو اند. نگذار سترون این بی توجهی ها شوق بازی کردن با برگ را از تو بگیرند.&lt;br /&gt;تو آمده ای که شاد باشی قطره ی بازیگوش !&lt;br /&gt;تو نیامده ای که لا به لای زردی برگهای پاییز سالهای قبل ، بوی گندیدگی اندامت را تجربه کنی.&lt;br /&gt;تو نیامده ای که روی شیشه ی بسته ی پنجره ی اتاق های خوشبخت دیگران بخشکی و تمام شوی. سُر بخور روی لیزی و داغی شیشه ها و شادابی فصل را به نمایش بگذار. شادمانی مختصر و مفید باریدن بر نگاه های تب داری که لحظه ی بودنت را آرزو کرده اند ، سالهاست !&lt;br /&gt;من از خودم حرف می زنم ! و از همه ی آنها می دانی و نمی دانم !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ببار ژولیت بارانی من !&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;بر من ببار ! و بر سترون تمام بیابانهای جهان ! و بر طراوت جنگلهای منتظر ! و بر تن آماس کرده ی مام زمین که مادر من و توست و ما – تو و من – را همانگونه که هستیم می بیند و می ستاید !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;ببار ! تو زیبایی ! حتی اگر هیچ کس این همه زیبایی را تحسین نکند&lt;/em&gt; !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو فقط ببار ژولیت که زیباترینی ... !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-4150137391831552007?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/4150137391831552007'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/4150137391831552007'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2009_01_01_archive.html#4150137391831552007' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-1139338869983507794</id><published>2009-01-13T22:51:00.002+03:30</published><updated>2009-01-13T22:57:04.599+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>اینکه این روزها هستم یا نه نمی دانم.&lt;br /&gt;این که این روزها چیزی شبیه آینده یا گذشته در من هست یا نه نمی دانم.&lt;br /&gt;اینکه این روزها حتی دوست داشتن و نفرت در من هست یا نه نمی دانم.&lt;br /&gt;این روزها خیلی چیزها هست که نمی دانم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما می دانم که لبریز حالم و تمرین عشق می کنم.&lt;br /&gt;اصلا  این روزها چیزی که درونم را پر کرده عشق است واقعا یا نه نمی دانم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه انسانی در درونم هست و زمانی و نه مکانی.&lt;br /&gt;نمی دانم چه مرگم است.نمی دانم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-1139338869983507794?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/1139338869983507794'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/1139338869983507794'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2009_01_01_archive.html#1139338869983507794' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-6418052501746906912</id><published>2008-11-21T11:23:00.003+03:30</published><updated>2008-11-21T11:31:54.828+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>دیر است.&lt;br /&gt;سالهاست دارد دیر می شود عزیز دلم و حالا من دستهایم را در دست سرنوشت گذاشته ام.&lt;br /&gt;ندیدن تو نفسم را تنگ می کند.&lt;br /&gt;چه فرقی دارد هوای آنجا تمیزتر از پایتخت سرزمین مادری ام باشد یا نباشد؟ مهم این است که ندیدن تو نفس مرا تنگ می کند.&lt;br /&gt;گریه نکن.&lt;br /&gt;اشکهای تو پاهایم را سست می کنند.&lt;br /&gt;تو را به همه ی این آرامش با هم بودن . . . گریه نکن !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-6418052501746906912?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/6418052501746906912'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/6418052501746906912'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2008_11_01_archive.html#6418052501746906912' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-4581829274981388962</id><published>2008-11-13T21:51:00.000+03:30</published><updated>2008-11-13T22:34:51.000+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>ایست !&lt;br /&gt;از پا افتادن من دیگر چیز غریبی نیست.&lt;br /&gt;این دریای طوفانی را بر خلاف تمام موجها شنا کردم.فشار شنها روی تنم . . . سردی دهشتناک آب  . . . موجهای سهمگین طوفان . . .&lt;br /&gt;. . . .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا رسیده ام. حالا که پایم روی خاک است می خواهم بمیرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من رسیده ام اینجا !&lt;br /&gt;زخمهای خاموش مرگ که بوی آرام شیمی درمانی می دهد روی تنم.&lt;br /&gt;درد بی پشت ماندنم توی این همه نا امیدی روی دلم.&lt;br /&gt;تلخ تر از همه وانمود احمقانه ام به بهبودی که فقط من می دانم که نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرگ ترسناک تر نیست از آنچه توی این وقتها دیدم از مردمانی که دوست می داشتم.&lt;br /&gt;دل خوشی ها کم نبود.الکی خوشها هم کم  نبودند.&lt;br /&gt;اما دلم خوش نیست این روزها.دلم خوش نیست!&lt;br /&gt;همه ی آن آدمها غرق شدند.همه ی آنها که با من توی آن کشتی کذایی بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از آن همه من مانده بودم و آن چند نفر و آن مرد و . . . ویلسون!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ویلسون امشب زیر پل سید خندان مرد!&lt;br /&gt;آن مرد هم آن روز فریاد می کشید و مرا بی تفاوت می خواند و. . .  گوش نکرد به زخمها و دردها و وانمودها . . . و  . . . رفت که جای دیگری . .  شاید من دیگری . . .  شاید هم حتی تنهاییش را به من ترجیح داد !&lt;br /&gt;آن چند نفر را هم که طاعون برد !&lt;br /&gt;. . . .&lt;br /&gt;حالا من این همه شنا کرده ام که توی آین خاک از همه دور، بمیرم.&lt;br /&gt;می خواهم سرم را روی سینه ی تو بگذارم و بمیرم.&lt;br /&gt;خسته ام.&lt;br /&gt;حالم دارد به هم می خورد از این همه آدم که به دست نمی آید و شیخ شهر هم نیستم که بگردم و آرزو کنم آنچه که نیست را !&lt;br /&gt;خسته ام.&lt;br /&gt;خسته ام .&lt;br /&gt;خسته ام و از پا افتادنم چیز غریبی نیست.&lt;br /&gt;من دارم می میرم! تو می دانی.&lt;br /&gt; گیتا ! برای تو می نویسم دارم .نمی دانم چرا اما چیزی به من می گوید که تو می فهمی چه می گویم.&lt;br /&gt;دلم می خواهد مثل آن روزها سرم را روی سینه ی ،فهمیده ات بگذارم که بغضم را می فهمیدی و حالم را و اشکهایم را .. . .&lt;br /&gt;بفهم !&lt;br /&gt;تو را به خدا تو یکی مرا برای آخرین بار هم که شده بفهم !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خسته ام و این همه شنا نکرده بودم که بمیرم اما حالا . . . .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جنازه ام را به سنگی ببند و در آب رهایم کن !&lt;br /&gt;بگذار دور از انسانها بمیرم !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گیتا!&lt;br /&gt;تو این آخرین لطف را از من دریغ نکن!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-4581829274981388962?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/4581829274981388962'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/4581829274981388962'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2008_11_01_archive.html#4581829274981388962' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-830780810871739507</id><published>2008-10-21T00:03:00.002+03:30</published><updated>2008-10-21T00:07:03.983+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آن مرد آمد.&lt;br /&gt;آن مرد با اسب آمد.&lt;br /&gt;آن مرد در&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#9999ff;"&gt; باران&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; با اسب آمد.&lt;br /&gt;آن مرد آمد كه آمده باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جاده ها چه &lt;em&gt;همت&lt;/em&gt; ي  دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و . . .&lt;br /&gt; .&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;معشوق توي صندوق تكاني خورد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-830780810871739507?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/830780810871739507'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/830780810871739507'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2008_10_01_archive.html#830780810871739507' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-8326800757166805458</id><published>2008-08-22T12:09:00.001+04:30</published><updated>2008-08-22T12:13:50.213+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>براي دوباره توي آغوشت گريستن،من فقط منتظر يك بهانه ام.&lt;br /&gt;براي مهربان شدن اينبار تو به ما بهانه بده....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منتظرم!&lt;br /&gt;تا كي اش را نمي دانم اما ... هنوز منتظرم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-8326800757166805458?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/8326800757166805458'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/8326800757166805458'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2008_08_01_archive.html#8326800757166805458' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-7925001787708501796</id><published>2008-06-17T18:48:00.001+04:30</published><updated>2008-06-17T18:51:27.819+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>"حافظ خلوت نشین دوش به میخانه شد&lt;br /&gt;از سر پیمان گذشت بر سر پیمانه شد "&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-7925001787708501796?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/7925001787708501796'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/7925001787708501796'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2008_06_01_archive.html#7925001787708501796' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-3198960949815899819</id><published>2008-02-05T00:11:00.000+03:30</published><updated>2008-02-05T00:16:01.049+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>تنم را به تو می سپارم.&lt;br /&gt;تو زبانم را می دانی.&lt;br /&gt;تو زبان بودنم را می دانی.&lt;br /&gt;بیهوده است گریز از دستهای تو که مرا اهلی کرده اند.&lt;br /&gt;تو مرا اهلی چشمهایت کرده ای.&lt;br /&gt;تنم را اینجا می گذارم.&lt;br /&gt;با روحمان . . .  بیا فرار کنیم !!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-3198960949815899819?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/3198960949815899819'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/3198960949815899819'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2008_02_01_archive.html#3198960949815899819' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-8454714140702378324</id><published>2007-12-20T22:47:00.000+03:30</published><updated>2007-12-20T22:50:27.339+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;دو&lt;/strong&gt; تا پیام کوتاه دارم.&lt;br /&gt;همه فقط یک پیام دارند اما من دوتا پیام کوتاه دارم.&lt;br /&gt;چاپ شده روی دو تا مقوای کوچک .&lt;br /&gt;یکی آبی و یکی زرد.&lt;br /&gt;یکی با عشق آمده یکی با نوازش.&lt;br /&gt;یکی دلیل بودن است و یکی دلیل رفتن.&lt;br /&gt;یکی امروزم را معنا می کند، یکی فردایم را.&lt;br /&gt;یکی از مبارزه می گوید ، یکی از آرامش.&lt;br /&gt;روی یکی خورشید می تابد ، روی یکی پرنده می پرد.&lt;br /&gt;یکی دلم را می کَند ، یکی دلم را می لرزاند.&lt;br /&gt;یکی همه ام را تلاش می خواهد ، یکی همه ام را سکون.&lt;br /&gt;یکی غرقم می کند و یکی نجاتم می دهد.&lt;br /&gt;یکی لبریز فریادم می خواهد ، یکی غرقه در سکوتم می کند.&lt;br /&gt;یکی . . .&lt;br /&gt;یکی . . .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما یک چیز در این دو مشترک است :&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سلام !&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;و این جواب همان سلامی است که وقتها پیش پژواکش را در این همه کوه روزمرگی گم کرده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلام !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلام برای من !&lt;br /&gt;سلام برای ما !&lt;br /&gt;سلام برای روح !&lt;br /&gt;سلام برای زمین!&lt;br /&gt;سلام برای کائنات !&lt;br /&gt;سلام برای همه چیز !&lt;br /&gt;و . .&lt;br /&gt;سلام برای خـــــــــــــــــــــــدا !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;ممنونم همه !&lt;br /&gt;ممنونم گــیـتا !&lt;br /&gt;ممنونم نسرین !&lt;br /&gt;و . . .&lt;br /&gt;ممنونم خودم !&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-8454714140702378324?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/8454714140702378324'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/8454714140702378324'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2007_12_01_archive.html#8454714140702378324' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-2284754481080172735</id><published>2007-12-10T19:47:00.000+03:30</published><updated>2007-12-10T19:53:08.065+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>"چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم "&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیدارم و خوابگردی ام را به رخ روحم می کشم.&lt;br /&gt;تو چه می دانی؟&lt;br /&gt;همه چه می دانند؟&lt;br /&gt;من هرگز اینقدر ساکت نبوده ام.&lt;br /&gt;من هرگز خود سکوت نبوده ام . . . . و حالا هستم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا جریان این سکوت به کجا می کشد؟؟ کسی نمی داند! من نیز هم !!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-2284754481080172735?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/2284754481080172735'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/2284754481080172735'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2007_12_01_archive.html#2284754481080172735' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-857797448603447711</id><published>2007-11-04T10:52:00.000+03:30</published><updated>2007-11-04T10:54:37.189+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>man va booda&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;che chiz baes mishavad ke men benevisam hanooz?&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-857797448603447711?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/857797448603447711'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/857797448603447711'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2007_11_01_archive.html#857797448603447711' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-7671768664535614453</id><published>2007-09-26T11:26:00.000+03:30</published><updated>2007-09-26T11:30:59.544+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>گاهی که توی غربت این مکان لعنتی ، توی حرم شرجی اش دلم می گیرد به بغض ، یادم نمی آید این منم که معماری را پرپر می کنم یا این معماری است که دل مرا پرپر می زند.&lt;br /&gt;چه فرقی می کند اما؟&lt;br /&gt;بعضی از آدمها برای غربت و تنهایی آفریده نشده اند.&lt;br /&gt;بعضی از آدمها اصلن آفریده نشده اند.&lt;br /&gt;من دلم گرفته و وقتی کتاب کوچک بودا را از هتل می دزدم فکر می کنم آیا یک مجسمه ی بودا بهتر از یک کتاب بودا نیست؟؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-7671768664535614453?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/7671768664535614453'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/7671768664535614453'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2007_09_01_archive.html#7671768664535614453' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-7382453512717047360</id><published>2007-08-12T10:27:00.000+03:30</published><updated>2007-08-12T10:41:44.963+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خواب دیده ام از راه می رسی.توی چشمهایت سیاهی براق شب های بی تو بودن . . .&lt;br /&gt;دلداری ام نده از کابوس بی تو بودن همیشه.من زجر را عادت کرده ام ریخته ام&lt;br /&gt;توی خونم که بیاید و برود و با جریان آرامش اعصاب مرا تخدیر کند.&lt;br /&gt;من از بغض کلافه نمی شوم ، من از آسمان کلافه می شوم که نمی بارد.&lt;br /&gt;همین!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-7382453512717047360?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/7382453512717047360'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/7382453512717047360'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2007_08_01_archive.html#7382453512717047360' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-3415512516526115211</id><published>2007-06-30T20:32:00.000+03:30</published><updated>2007-06-30T20:35:20.122+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;"مراقب گلدون اطلسی باش&lt;br /&gt;یه وقتایی منتظر کسی باش&lt;br /&gt; کسی که چشماش یه کمی روشنه&lt;br /&gt; شاید یه قدری ام شبیه منه "&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-3415512516526115211?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/3415512516526115211'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/3415512516526115211'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2007_06_01_archive.html#3415512516526115211' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-4202114934741324992</id><published>2007-06-29T14:49:00.000+03:30</published><updated>2007-06-29T14:53:17.818+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>جایی هست که اگر دستهای مرا نگیری من پرتاب می شوم و دیر بالا می  آیم.&lt;br /&gt;جایی هست که اگر دستهایم را می گیری من سقوط می کنم و دیگر هرگز بالا نمی آیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دستهایم را نگیر !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-4202114934741324992?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/4202114934741324992'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/4202114934741324992'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2007_06_01_archive.html#4202114934741324992' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-6982046826173152700</id><published>2007-06-23T22:28:00.001+03:30</published><updated>2007-06-23T22:33:44.459+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>نوشته بودم :&lt;br /&gt; جهان بدون تو کره ای خالیست که جز چند تیله ی رنگی تویش هیچ چیز نیست.&lt;br /&gt; اما اینبار این منم که می روم. این منم که می روم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می نویسم :&lt;br /&gt;دستهایم را دور گردنت حلقه می کنم.&lt;br /&gt;کاش مرا با جنازه ی تو می سوزاندند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-6982046826173152700?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/6982046826173152700'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/6982046826173152700'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2007_06_01_archive.html#6982046826173152700' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-5500996449433468905</id><published>2007-05-07T00:16:00.000+03:30</published><updated>2007-05-07T00:24:28.636+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خسته ام و آنقدر دلم شکسته که نمی توانم تاب بیاورم.&lt;br /&gt;می خواهم بازت گردانم توی تابوت خودت.&lt;br /&gt;من نمی توانم بی تو بروم.&lt;br /&gt;مرا ببخش که نحیف ترین شانه های جهان را به تابوت تو هدیه می کنم.تو انتخاب کردی اما. تو خواستی زنده بودنت بی من باشد.بی آنچه من نامش را عشق دیوانه وار می گذارم.&lt;br /&gt;مادلن !&lt;br /&gt;مادلن من !&lt;br /&gt;بی تو ماندن من مرگ است و تابوتت را به دوش کشیدن هم مرگ. بگذار تا مردنم با تو بمانم. بگذار برای تو بنویسم که این نفس بیشتر بماند توی سینه و بعد یکهو بالا بیاید از حنجره و . . . . تمام.&lt;br /&gt;مرا ببخش مادلن.&lt;br /&gt;من نبودن تو را تاب نیاوردم هر چه جنگیدم.&lt;br /&gt;من زنده بودن و با من نبودنت را نمی خواهم.&lt;br /&gt;نامش را خودخواهی بگذاری اگر بی انصافی.&lt;br /&gt;تو را به دوش می کشم دوباره و با تو می میرم.&lt;br /&gt;همین!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-5500996449433468905?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/5500996449433468905'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/5500996449433468905'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2007_05_01_archive.html#5500996449433468905' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-3495260024238551332</id><published>2007-05-04T18:05:00.000+03:30</published><updated>2007-05-04T18:10:36.812+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>من خواب دیدم می خندم دارم با تو.&lt;br /&gt;من خواب دیدم می خندی داری به من.&lt;br /&gt;من خواب دیدم جهان تاریکه ای بزرگ بود و دستهای من سفید بود و تو با من نبودنت را می خندیدی.&lt;br /&gt;من خواب دیدم . . . .&lt;br /&gt;مادلن زجر کشیدن مرا تاب نیاور !&lt;br /&gt;مادلن . . . . !!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-3495260024238551332?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/3495260024238551332'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/3495260024238551332'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2007_05_01_archive.html#3495260024238551332' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-2672188112795763142</id><published>2007-04-30T21:22:00.000+03:30</published><updated>2007-04-30T21:30:22.421+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>مادلن . . .&lt;br /&gt;مادلن !&lt;br /&gt;من اینجا نشسته ام زخمهایم را می لیسم که بتوانم باز توی چشمهایت نگاه کنم.&lt;br /&gt;من دارم مرگ را خلاصه می کنم در نفسهایم که تو فکر کنی من زنده ام.&lt;br /&gt;خسته ام مادلن.&lt;br /&gt;تو را به چشمهای پلنگ . . .&lt;br /&gt;مر آرام بخواه !&lt;br /&gt;مرا - رام بخواه !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-2672188112795763142?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/2672188112795763142'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/2672188112795763142'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2007_04_01_archive.html#2672188112795763142' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-8621092356455414706</id><published>2007-04-13T00:10:00.000+03:30</published><updated>2007-04-13T00:20:11.147+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>می پیچانم خودم را در حلزونی نگاههای نگران تو و می دانم این خواب که می بینی تعبیرش منم در رویای خلاصی ....&lt;br /&gt;باور کن اگر&lt;strong&gt; دستهایت&lt;/strong&gt; نبود من از&lt;strong&gt; پا&lt;/strong&gt; می افتادم.&lt;br /&gt;باور کن اگر &lt;strong&gt;سکوتت&lt;/strong&gt; نبود من &lt;strong&gt;لال&lt;/strong&gt; می مردم.&lt;br /&gt;باور کن اگر تو نبودی ....&lt;br /&gt;اگر پریده رنگ ترین موجود جهان هم شوم ، من رنگ خاکستر نمی شوم.&lt;br /&gt;دستهایت مرا رنگ می کنند.&lt;br /&gt;امشبم را آبی بخواه &lt;strong&gt;ستاره ی صبح&lt;/strong&gt; !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-8621092356455414706?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/8621092356455414706'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/8621092356455414706'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2007_04_01_archive.html#8621092356455414706' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-8892259747952484231</id><published>2007-03-29T00:00:00.000+03:30</published><updated>2007-03-29T00:09:08.502+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>شاهد دستهایم باش بانو که خواب آتش دیده باشند انگار، کلافه ی آب می شوند.&lt;br /&gt;من با خودم حرف می زنم سالهاست.&lt;br /&gt;هی تو ؟&lt;br /&gt;زبانم را می فهمی؟؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-8892259747952484231?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/8892259747952484231'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/8892259747952484231'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2007_03_01_archive.html#8892259747952484231' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-6594279957024909744</id><published>2007-02-11T11:43:00.000+03:30</published><updated>2007-01-28T22:37:50.275+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>دستهایم نمی خواهند کاری کنند.&lt;br /&gt;من عشقم را گم کرده ام.&lt;br /&gt;کاش دیگر پیدایش نکنم.&lt;br /&gt;آنقدر پیدایش نکنم که این عادت عاشق بودن برای همیشه برود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-6594279957024909744?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/6594279957024909744'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/6594279957024909744'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2007_02_01_archive.html#6594279957024909744' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-3184674721743123359</id><published>2007-01-28T22:23:00.000+03:30</published><updated>2007-01-28T22:37:15.856+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;em&gt;"هل من ناصر ینصرنی "&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;کجاست ؟&lt;br /&gt;کجاست ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;عزادارم !&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-3184674721743123359?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/3184674721743123359'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/3184674721743123359'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2007_01_01_archive.html#3184674721743123359' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-2403632075111841762</id><published>2007-01-28T22:20:00.000+03:30</published><updated>2007-01-28T22:23:08.671+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آمده ام که ننوشتن را بنویسم.&lt;br /&gt;بنویسم که تا کتابهایم تمام  نشود قلمم شروع نمی شود.&lt;br /&gt;بنویسم که تا خواندنم به نتیجه نرسد نمی نویسم.&lt;br /&gt;امتحانها عمر آدم را تلف می کنند. و مهم نیست چقدر از خواندن همیشه لذت برده ایم.&lt;br /&gt;همین!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-2403632075111841762?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/2403632075111841762'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/2403632075111841762'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2007_01_01_archive.html#2403632075111841762' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-4840104469102520554</id><published>2006-11-26T21:23:00.000+03:30</published><updated>2006-11-26T21:35:13.946+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>صدای گنگ من در ثانیه ها گم می شود.&lt;br /&gt;جایی از خودم جا مانده ام.&lt;br /&gt;به زخمهای کشورم فکر می کنم وزمانی که باید صرف نوشتن شود و حرام دویدن می شود.&lt;br /&gt;فرهنگ من جایی مرا جا گذاشته است مادلن!&lt;br /&gt;آنوقت من به این فضای محروم فکر می کنم و دستهایی که نوشتن را درد می کشند و ضرورت زیستن که مرا تا انتهای فصل سفید به خود می خواند.&lt;br /&gt;کاش بشود روی برفها بدویم امسال.&lt;br /&gt;کاش برسم به خودم.&lt;br /&gt;کاش کتابهای اجبار ، به انقیاد آرزو نرسد.&lt;br /&gt;کاش تو با من بمانی.&lt;br /&gt;کاش من خودم را بنویسم مادلن.&lt;br /&gt;کمکم کن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من نیاز دارم که بگویم . . . .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-4840104469102520554?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/4840104469102520554'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/4840104469102520554'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2006_11_01_archive.html#4840104469102520554' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-5712471104903047956</id><published>2006-11-11T22:53:00.000+03:30</published><updated>2006-11-11T22:55:49.372+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>" دیر آمدی ای نگار سر مست .... "&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-5712471104903047956?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/5712471104903047956'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/5712471104903047956'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2006_11_01_archive.html#5712471104903047956' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-5846082378395197054</id><published>2006-09-14T22:58:00.000+03:30</published><updated>2006-09-14T22:59:14.940+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>من هر چه می کشم از دستهایم و زبانم است مادلن.&lt;br /&gt;این را تو خوب می دانی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بریده باد!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-5846082378395197054?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/5846082378395197054'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/5846082378395197054'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://monologue1.blogspot.com/2006_09_01_archive.html#5846082378395197054' title=''/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-115730597420690715</id><published>2006-09-03T21:20:00.000+03:30</published><updated>2006-09-03T21:22:54.220+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;چشم.گوش و بينی هم!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; نوشتن جذام است.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;انگشتانم خرده می شوند...من فرو می ريزد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چگونه بگويم؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;- من جذام فکری دارم آقایان!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-115730597420690715?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/115730597420690715'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/115730597420690715'/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-115411052980011345</id><published>2006-07-28T21:43:00.000+03:30</published><updated>2006-07-28T21:45:29.850+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>هیچ چیز در بودنت نیست که بخواهم و طلب کنم با تو بودن را.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جوری اجبار اما انگار مرا به تو می کشد هنوز . . .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-115411052980011345?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/115411052980011345'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/115411052980011345'/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-115125878493723803</id><published>2006-06-25T21:35:00.000+03:30</published><updated>2006-06-25T21:36:24.950+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>وقتش رسیده باشد شاید که بیدار شوم و تو را ببینم که روی مد رودخانه رفته ای و دیگر هیچ تابوتی نیست که به کشیدنش محکوم کرده باشم خودم را.&lt;br /&gt;مادلن ! تمام روزهایم را باید با عذاب بودن تو بگذرانم که نخواستم باور کنم مرگت را و تو غره تر شدی هر روز و من دیوی شدم که مرگت را هر روز باید به گردن بگیرم.&lt;br /&gt;من تو را نکشتم مادلن !&lt;br /&gt;وقتی من آمدم تو مرده بودی. من عاشق یک مرده شدم و هیچ چیز نجاتم نداد.&lt;br /&gt;تو را در خواب ، وقتی لباس حریر صورتی پوشیده بودی کشته بودند . اینها که روی گردن توست جای دسهای من نیست مادلن.جای دستهای من نیست . باور کن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای کدام مرده ای فرق می کند که چه وقت ، کجا ، یا توسط چه کسی مرده است؟ چرا برای تو فرق می کند؟ چرا مرا مقصر می دانی وقتی من حتی نبوده ام؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باید می گذاشتم به خاکت بدهند. باید می پذیرفتم ماهی یکبار بیایم  با گل سر خاکت و بگذارم مرده باشی.&lt;br /&gt;باید می خواستم  عاشق مهربانی باشم و روی گورت باورم کنی تا توی آغوشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرا به خاک کشیدی مادلن!&lt;br /&gt;مرا با این عشق مصموم به خاک کشیدی.&lt;br /&gt;من زبانم بسته بود. من دستانم بسته بود. من چشمهایم بسته بود.&lt;br /&gt;من از تو غول مهربانی ساخته بودم که تلخ بود مادلن. تو تلخ بودی. تو تلخی و من پشیمانی دردناکم را کنار تابوتت می گذارم و هر روز به دوش می کشم و دیگر نمی توانم برایش کاری بکنم. چقدر سخت است که بپذیرم اما من نمی توانم برای خودم کاری بکنم و هر روز تند تری و تلخ تری و من گاهی تلخی ات را بالا می آورم بی آنکه حرفی زده باشم و یا چیزی . . .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خسته ام مادلن !&lt;br /&gt;من از این لجنی که به نام عشق توی حلقم می ریزد متنفرم.&lt;br /&gt;من هر چه بیشتر سکوت می کنم تو بیشتر فریاد می کشم و حالم از سکوتم به هم می خورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید یک روز بشود صبح که بیدار می شوم تو را آب برده باشد.&lt;br /&gt;آنوقت یک عمر – بی آنکه صدای فریادهای کذایی ات را شنیده باشم – فرصت دارم برایت عزاداری کنم.&lt;br /&gt;این عالی نیست؟!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-115125878493723803?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/115125878493723803'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/115125878493723803'/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-115091921482213149</id><published>2006-06-21T23:11:00.000+03:30</published><updated>2006-06-21T23:16:54.836+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>من به درد کشیدن در رویاهایم بیشتر از لذت بردن در آن عادت دارم مادلن!&lt;br /&gt;من شکنجه ی  معشوق را در خواب می پرم.&lt;br /&gt;مرا از مرگ خودم نترسان!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کسی که در تابوت می خوابد،هراسی از رویای مرگ ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینها واژه بازی نیست.اما تو فکر کن من دروغ می گویم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هیچ چیز مهم نیست .&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مهم ، خیلی مهم  تر از همه ی اینهاست!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;باور کن!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-115091921482213149?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/115091921482213149'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/115091921482213149'/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-114564447408046565</id><published>2006-04-21T22:00:00.000+03:30</published><updated>2006-04-21T22:04:34.090+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>دلم می خواهد بیایم و توی گوشت بزنم.&lt;br /&gt;شاید اینطوری عقلت سر جاش بیاد و .... مثل آدم زندگی کنی.&lt;br /&gt;همین!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-114564447408046565?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/114564447408046565'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/114564447408046565'/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-114252532697494963</id><published>2006-03-16T19:08:00.000+03:30</published><updated>2006-03-16T19:41:58.630+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آسمان برق می زند&lt;br /&gt;اشک از چشمانم فرو می ریزد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یادم می آید که&lt;strong&gt; من مونولوگ نیستم&lt;/strong&gt;.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;من گاو مونولوگم!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-114252532697494963?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/114252532697494963'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/114252532697494963'/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-113199496276265529</id><published>2005-11-14T22:31:00.000+03:30</published><updated>2005-11-14T22:32:42.773+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;اینجا، من در قعر فرانسه ی خود ساخته ی خود، خواب کودکی های زنی را می بینم مدام که توی رگهایش خون شرقی اسطوره های ایرانی جاریست.&lt;br /&gt;بخند!&lt;br /&gt;من اما حتی خواب باکرگی معصومی را می بینم که در تلاطم غرب خوردگی دردناکش،هنوز نفس می کشد.&lt;br /&gt;رویای تحمل ناپذیری که کسی شبیه من تمام لحظات بیداری اش را به نوع حقیقی اش معتاد است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر می کنی از هرزگی های مطرود من چیزی در ذهن خیابان گنگ خواهد ماند؟&lt;br /&gt;فکر میکنی کوچه ی دیشب، آمدن امروز مرا منتظر خواهد شد؟&lt;br /&gt;فکر می کنی وطن سیاهپوش من،کودکی تباه شده ی مرا در زیر شعار و بمب و موشکباران وتحریم و تظاهرات ضد فلان کشوری .... به خاطر خواهد آورد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باید افتخارات شرقی خویش را کجا بگذارم؟سهم به اشتراک گذاشته ام را از پای شکسته در صخره های قلعه بابک،خاطرات خیسم را درعاشورای صحن امام رضا، بی اعتنایی مرموزم را کنار آرامگاه نادر شاه و فردوسی،احساس  خواب آلوده ام را در پله های تخت جمشید .... من این نژاد برتر را به که ببخشم که از خون نقاش و حکیم و فیلسوف زاده شده ام در آغوش مام سرزمین خورشید....؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرا ببخش فرهنگ کمرنگ شده ام درغم نان!&lt;br /&gt;مرا ببخش فرهنگ ذلیل مانده ام درادعا و خودخواهی!&lt;br /&gt;مرا ببخش فرهنگ مظلوم شده ام در انتلکتوال های نماشی و بورژوازی های  تشریفاتی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینجا،در قعر فرانسه ی خود ساخته ی من،تمام بی کسی های آن زن رویایی ،در تبلوری از ژستهای فرهنگ دوستی ،بوی خیابان و درد می گیرد.&lt;br /&gt;اینجا،در قعر فرانسه ی خود ساخته ی من،جور غریبی از خود گم کردگی من جاریست.&lt;br /&gt;بخند!&lt;br /&gt;من اما بوی رویاهای یک انسان شرقی را می دهد شبهایم – هنوز !&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-113199496276265529?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/113199496276265529'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/113199496276265529'/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-113130640946706855</id><published>2005-11-06T23:14:00.001+03:30</published><updated>2005-11-06T23:22:48.780+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;چگونه در بستر رویاهایم خواب انسانی را باید ببینم که بیداری ام را هرگز به بازدمهایش آلوده نکرده است؟&lt;br /&gt;اما من تمام این روزها خواب تویی را می بینم که با من مهربان شده ای.و این هرگز در بیداری ام رخ نداده است.&lt;br /&gt;عجیب....!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-113130640946706855?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/113130640946706855'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/113130640946706855'/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-112697897293034460</id><published>2005-09-17T22:09:00.000+04:30</published><updated>2005-09-17T22:28:04.313+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;بازگشت ستاره ها...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;برای &lt;a href="http://madlin.blogspot.com"&gt;مادلن&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.dostjoon22.persianblog.com/"&gt;دوست جون&lt;/a&gt;!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-112697897293034460?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/112697897293034460'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/112697897293034460'/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-112584918930693844</id><published>2005-09-04T20:21:00.000+04:30</published><updated>2005-09-04T20:35:31.913+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;از همه چیز بیزارم کرده ای.&lt;br /&gt;حق دارم نخواهم تو را ببینم.نه؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-112584918930693844?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/112584918930693844'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/112584918930693844'/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-112455701711738530</id><published>2005-08-20T21:26:00.001+04:30</published><updated>2005-09-04T20:11:44.230+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;- چه بازی هایی سبکی بود که مرا تویش کشاندی مادلن.چه قمار پوچی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سادگی مرا ببخشید بالاترین!&lt;br /&gt;سادگی مرا که کودکانه خیال باطل با شما بودن را در ذهن خام می پروراندم؛&lt;br /&gt;سادگی معصومانه ی کودکی بی سرپرست که شاید بی ادب و شرور باشد اما هر تازه واردی را،بی توجه به شان و مقامش،صادقانه،به جای مادر می گذارد و کودکی هایش را،هرچند وقیحانه و پلید،با او قسمت می کند؛&lt;br /&gt;کودکی هایی که به دامان هر کس و ناکسی گره می خورد که "مادر من می شوی؟؟" و هرگز "نه" نمی شنود و هرگز هم کسی مادر او نمی شود.&lt;br /&gt;سادگی مرا ببخشید بالاترین!&lt;br /&gt;وقاحت پریدن با عقاب را بر گنجشک احمق ببخشایید که برایش فنا شدن در اوج مهمتر بود از شکستن بال و پر،در پنجه ی عقاب.&lt;br /&gt;عقابی که بالاترین است.که نیازی ندارد بالاتر از این برود.که نباید کسی به اندازه ی او بالا بپرد.&lt;br /&gt;فرو شکستن گنجشکان لاجرم است:&lt;br /&gt;"نیش عقرب نه از ره کین است&lt;br /&gt;اقتضای طبیعتش این است"&lt;br /&gt;سادگی مرا ببخشید بالاترین!&lt;br /&gt;فقیر گرسنه چه می داند این درب را شاه خواهد گشود یا کنیز؟چه می دانستم من که همچو شمایی را خواهم آزرد با کوبه ی نحیف دست ضعیف!؟&lt;br /&gt;طاقت گرسنگی بود که از کف می رفت و شعور دانایی که همچو شما،بالاترینی را بیازارد ضربه ی من به در خانه ی چون شما پادشاهی.&lt;br /&gt;سادگی مرا ببخشید!&lt;br /&gt;شما از جنس نور بودید.&lt;br /&gt;من خواب دیده بودم انگار که رسولی زاده خواهد شد از جنس خاک،و دستهای مرا به سوی آسمانی دراز خواهد کرد که در آن بی نیازی مطلق،رسولش هنوز از جنس خاک است.&lt;br /&gt;خواب من تعبیر نداشت.&lt;br /&gt;من اشتباه کردم.بر من ببخشید.&lt;br /&gt;به این شرم ببخشید گناه مرا،هرچند بزرگ و نابخشودنی که کسی،خسی،بالاترینی چون شما را همپایه ی دونمایگی خویش بداند.&lt;br /&gt;سادگی مرا ببخشید بالاترین!&lt;br /&gt;سادگی مرا ببخشید.&lt;br /&gt;….&lt;br /&gt;…&lt;br /&gt;..&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- من تمام دستهای بازی ات را به تو واگذار می کنم مادلن.پذیرش باخت برایم ساده تر است از ادامه ی وقیحانه ی بازی ای که برنده اش از ابتدا "تو" تعیین شده ای.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«&lt;br /&gt;.... آنوقت&lt;br /&gt;تابوت را به آب می سپارم.&lt;br /&gt;حالا تا همیشه وقت هست تا گریه کنیم.&lt;br /&gt;جایی برای گریستن را به من نشان بده.&lt;br /&gt;من کوچ می کنم!!&lt;br /&gt;»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* " …. و آنگاه از خاکستر او، ققنوسی دیگر زاده خواهد شد …."&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-112455701711738530?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/112455701711738530'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/112455701711738530'/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-112429038878659197</id><published>2005-08-17T19:17:00.000+04:30</published><updated>2005-08-19T00:13:49.110+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span &gt;کلونی بزرگ آبزیان....&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span &gt;من از خواب نهنگ هم می لرزم....&lt;br /&gt;بغلم کن!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-112429038878659197?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/112429038878659197'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/112429038878659197'/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-111929491789619928</id><published>2005-06-20T23:43:00.000+04:30</published><updated>2005-06-20T23:45:17.900+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>سرم را ميان دستهايت مي گذارم.&lt;br /&gt;بالا نشسته اي و كوتاه مانده ام كه لبهايم به دستهايت برسد.&lt;br /&gt;من و بغض سراسر كه تو نمي فهمي.&lt;br /&gt;من و عشق هميشه كه تو نمي داني.&lt;br /&gt;من و بوسه بر دست تو كه نمي بيني.&lt;br /&gt;تو نمي بيني!&lt;br /&gt;دوست داشتنم را نمي بيني و من همچنان دوستت دارم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-111929491789619928?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/111929491789619928'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/111929491789619928'/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-111341932597685734</id><published>2005-04-13T23:26:00.000+04:30</published><updated>2005-04-13T23:47:32.546+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>تا بداند كه شب ما به چه سان مي گذرد&lt;br /&gt;غم عشقش ده و عشقش ده و بسيارش ده ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.madlin.blogspot.com/"&gt;مادلن&lt;/a&gt;!&lt;br /&gt;بگذار گاليله هر چه مي خواهد بگويد،جهان من حول محور توست اگر مي گردد،اگر بگردد،اگر مي گرداني....&lt;br /&gt;دوست داري عاشقانه ترين بوسه ي جهان را ميهمان لبانت كنم امشب كه مست توام؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بچرخانم &lt;a href="http://www.madlin.blogspot.com/"&gt;غزلبانو &lt;/a&gt;....!&lt;br /&gt;بگردانم&lt;a href="http://www.madlin.blogspot.com/"&gt; غزلبانو &lt;/a&gt;....!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.madlin.blogspot.com/"&gt;گاليله ي من&lt;/a&gt;!!&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.madlin.blogspot.com/"&gt;گاليله ي من&lt;/a&gt;!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.madlin.blogspot.com/"&gt;Mon Amoure&lt;/a&gt; ....!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-111341932597685734?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/111341932597685734'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/111341932597685734'/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-111220522063763584</id><published>2005-03-30T22:19:00.000+04:30</published><updated>2005-03-30T22:23:40.640+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>سارينا!&lt;br /&gt;سارينا!&lt;br /&gt;چقدر بغض توي گلويم هست سارينا!&lt;br /&gt;تنهايي من و تو آنقدر شبيه است كه گاهي فكر مي كنم تو بزرگترين كاشف اسرار مني.كاشف همه ي  آنچه نمي گويم،كاشف همه ي آنچه مي گويم.كاشف درد لايزالي كه مدام فقط از بي كسي ست كه توي سينه ي آدم مي تواند بپيچد و مي پيچد.&lt;br /&gt;خوشبختي هاي كوچك من و تو كه در نگاه آدميان جا مي گيرد،به سخره ي هم آنان تن مي دهد،باز به نگاه ايشان باز مي گردد....چقدر ساده ايم ما.تو و من!&lt;br /&gt;توي تمام بغضهاي كوچك و بزرگم ،تو جايي داري.يقين دارم توي بغضهاي كوچك و بزرگت جايي دارم.نقطه ي اشتراك من و تو هم همين يغض است كه مماس هم مي شود.ما، تو و من،حتي از تنهايي هم سهمي نداريم.حتي از اشكهاي هم كه گونه ي بيشتر كوچه ها را تر كرده تا همين حالا.... من و تو از غربت هم حتي سهم نداريم.انگار من از ديار تو،در شهر من – تو،از ديار من در شهر تو .... وجه اشتراك ما،لهجه ي گنگ ماست كه دركمان را حتي براي خودمان مشكل مي كند.مي بيني؟!&lt;br /&gt;تمام راه به تو فكر مي كردم. به اشكهايي كه مي شد من هم روي شانه ي تو ببارم و روي آسفالت كوچه ريخت.&lt;br /&gt;تمام آن سرپاييني به تنهايي چشمهايم فكر مي كردم.حتي به چشمهاي تو.&lt;br /&gt;نگراني دو حدقه ي خالي،خشك،خيره به جاده ي آمدن كسي كه كَـَس من نيست.كسي كه خاطره هايش را با او تقسيم مي كند،خنده هايش را با ديگران و خشمش را با من.&lt;br /&gt;تمام آن سرپاييني از خودم متنفر مي شدم.از همه،از كوه،از سنگ،از پاهايم كه مي آمدند و سكوتي كه بيشتر از گفتن هميشه رسوايم كرده.&lt;br /&gt;سارينا!&lt;br /&gt;من حتي مثل تو زيبا نبودم.من مچالگي صورتم را گاهي توي چشم آدمها پيدا مي كنم.بعد مي خندم من سارينا.مي خندم و اشكهايم روي صورتم سر مي خورند.&lt;br /&gt;سارينا! ساريناي تنهاي ديرآشناي من!&lt;br /&gt;اين آدمها يادشان نيست چه وقت شادي را از من و تو گرفتند،اينها دوست دارند شاد باشند.چهره ي من و تو،با اين همه اندوه،با اين دوست داشتن كه همه ي شادي اش،همه ي دلتنگي اش را اكسير مي كند توي يك نگاه،اينها را غمگين مي كند.اينها به تو و من حق نمي دهند از بي حرمتي هاشان ناراحت شويم.اينها راه گله را با همان بغض توي گلوي ما بسته اند. و من حتي گاهي براي گلوي تو هم گريه مي كنم.&lt;br /&gt;وقتي راه مي روم اشك ريختن برايم ساده تر مي شود.انگار يكجور ريتم،يكجور ملودي محزون توي قدمهايم باشد.&lt;br /&gt;جلوتر كه مي روم انگار تمام اين اندام واره ها اين لغض را داد مي كشند.عقب مي مانم و ميبينم چگونه تمام لاف دوست داشتن كمر آدمها را خرد مي كند.&lt;br /&gt;سارينا ! بگذار ننويسم كه چگونه توي اين كثافت دوست داشتن غوطه ورم وشانه هايم چقدر هر روز ناتوانترند به تحمل آنچه نامش را به غلط عشق گذاشته اند.اگر عشق اينقدر كثافت است،من عاشق نيستم سارينا!مثل تو كه نيستي.من عشق را مثل اين آشغالها به بازي هاي پست نمي كشانم.من عشق را كالاي بازار كساد اين نامردانگي ها نمي كنم.من از عشق زورق نمي سازم به تحمل بار خودخواهي ام.لذت طلبي ام.خود بزرگ بيني ام.&lt;br /&gt;دوست داشتن براي ما هرگز اثبات توانايي هايمان به خودمان و ديگران نبود و براي خيلي ها هست.&lt;br /&gt;عشق براي ما گشودن تلنبار عقده هاي رواني نبود و براي خيلي ها هست.&lt;br /&gt;خواستن براي ما مشمول بي تفاوتي نمي شد،اينها مي خواهند چه چيز را به ما اثبات كتتد سارينا!من خسته شده ام.من خيلي خسته شده ام.آن آتش مقدس كجا رفت؟كجا رفت؟&lt;br /&gt;چقدر سراب اينجا هست.من چشمهايم به اين دوگانگي ها عادت نمي كند.من دروغ آغوش او را دوست ندارم.من اين دلتنگي هاي تاريخ مصرف گذشته را مي بلعم و فاسد شدنشان را توي جوارحم احساس مي كنم.&lt;br /&gt;همه چيز در هاله اي از حقيقت پنهان است.انسانها براي اثبات بزرگترين دروغهايشان شمشير مي زنند.&lt;br /&gt;تو و من بازي را باخته ايم.&lt;br /&gt;من تنهاتر از هميشه ام.&lt;br /&gt;تو مثل هميشه تنهايي.&lt;br /&gt;جايي،لحظه اي از خلوتت را با من قسمت كن.&lt;br /&gt;من جاي امني براي گريستن را التماس مي كنم.&lt;br /&gt;سارينا!&lt;br /&gt;سارينا!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;..&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-111220522063763584?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/111220522063763584'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/111220522063763584'/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-111174866484525394</id><published>2005-03-25T15:32:00.000+04:30</published><updated>2005-03-25T15:34:24.846+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>بيگانگي نكن مادلن!&lt;br /&gt;مثل ديوار كه پنجره را،مثل پنجره كه پرنده را....&lt;br /&gt;من تو را مثل چشمهايم دوست مي دارم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-111174866484525394?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/111174866484525394'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/111174866484525394'/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-111158679124294772</id><published>2005-03-23T18:35:00.000+04:30</published><updated>2005-03-23T18:36:31.243+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>براي دانستن زمان مرگ من ، به انتظار نمان كه سنگ قبرم را بخواني،فقط به پاييز رجوع كن.مثل من كه براي زمان تولد تو بها ر را مبدا زمان مي كنم.&lt;br /&gt;بديهي ست كه مرده ها روز تولدشان را فراموش كنند  اما تو ....مرده بودي يا نبودي نمي دانم،اما روز تولدت را يادت بود.يادت بود با بهار بايد به دنيا آمد.يادت بود طلوع شكوفه هاي سيب طلوع توست.يادت بود.براي همين است مه مرا مي آوري تا در اين تابوت را گشوده باشم و مثل پرنده ها آزادت كرده باشم.پرت داده باشم توي هوا.لاي ابرهايي كه مرا ياد خودم مي اندازند كه چگونه عاشق آسمانم كه تويي.&lt;br /&gt;مادلن!تولدت مبارك!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-111158679124294772?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/111158679124294772'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/111158679124294772'/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-110631383117112895</id><published>2005-01-21T16:51:00.000+03:30</published><updated>2005-01-21T16:53:51.170+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>زبانم حالا دارد با وا‍‍ژه هايي خو مي كند كه گوشهايم سالهاست براي نشنيدنشان خود را حلق آويز سكوت كرده اند.&lt;br /&gt;بدون من به كسي سخت نمي گذرد،بدون همه اما زندگي من عبور تدريجي مرگ مي شود.&lt;br /&gt;همه ي آدمها نمي توانند با هم ايراد داشته باشند.آدمها نمي توانند همگي با هم، بد باشند.پس منم كه بدم.&lt;br /&gt;پس منم كه جايي از زندگي،در يك گذر توي يك راه جنگلي جا مانده ام.راهي كه گذر اساطير حالا ديگر يافتنش را ناممكن ترين اصل حيات من كرده است.&lt;br /&gt;همه چيز در فرار من خراب شد.رجعت من به سوي تو، سينارتا ،هبوط دردناك آدمي در صحراي بي آب دنيا بود از بهشت!&lt;br /&gt;لجبازي ذهن براي به خاطر داشتن جزئيات مرگ تو، همه چيز را سياه كرد.مي بيني؟!&lt;br /&gt;حالا نمي تواني بداني چقدر خسته ام.&lt;br /&gt;از اين سياه ديدن.سياه شنيدن.سياه گفتن.&lt;br /&gt;نمي داني چقدر حالا حتي از كشيدن لاشه ي خودم بر شانه ام دارم احساس شرم مي كنم.&lt;br /&gt;حالا وقتش نرسيده آيا كه كفن مرا متر كني؟حالا وقتش نرسيده كه به جاي سنگ مزمهل زيستن نامشروع اين آميبها توي ياخته هايم،سنگ قبر خودم را به سينه بزنم؟&lt;br /&gt;حالا وقتش نشده يادم برود چقدر دوست داشته شدن كثافت من توسط اين آدمهاي مشمئز كننده ،از عاشقي هاي خودم دردناك تر بود برايم هميشه؟&lt;br /&gt;چقدر دوست دشتن شما مرا معذب كرد هميشه بانو!&lt;br /&gt;چقدر دوست داشتن شما مرا از انچه بودم دور كرد هميشه مادلن!&lt;br /&gt;چقدر آدمها مرا با منت دوست داشته اند هميشه!&lt;br /&gt;چقدر مقام عاشقي به هجوم كتابهاي نخوانده ي آدمها -تو - تنزل كرده ،مادلن!&lt;br /&gt;چقدر من به تو سقوط كرده ام!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دستهايم را تهديد كرده اند.&lt;br /&gt;آزادي من لغت موهومي بود هميشه كه استفاده ي تزئيني داشت هميشه.آزادي مرا كساني توي جعبه هاي تور و پولك مي چپاندند كه "دوستت دارم" را سرودي كرده بودند مخملين!&lt;br /&gt;دستهايم را تهديد كرده اند كه تيشه به ريشه ام مي زنند اگر از بغض و تنهايي و تقصير حرف بزنم.&lt;br /&gt;مرا به دهان پارگي قلم تهديد كرده اند كه نگويم.كه ننويسم.&lt;br /&gt;دهانم را به فحشهاي ركيكشان آلوده اند.&lt;br /&gt;مرا به كثافت كشيده اند، براي چه بمانم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خسته ام سينارتا،خسته!&lt;br /&gt;از هجوم سيلي هاي خشم خودم بر چهره ي خيس خسته ام.&lt;br /&gt;از تلنبا راين همه حرف پشت اين تيله ي كوچك كه انگار بلعيده ام خسته ام.&lt;br /&gt;از اين همه سال كه زمان را به سرودن مرگ سپردم و نمردم خسته ام.&lt;br /&gt;من از خودم شرمنده ام مادلن!&lt;br /&gt;من از اينكه نمي توانم تنهايي ام را بنويسم از خودم شرمنده ام.&lt;br /&gt;من از اينكه آنهمه زندگي را صرف  تقبيح مرگ كرده ام كه حالا مرگ را آرزو كنم شرمنده ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صندوق كوچك تو براي دو نفر تنگ است سينارتا!&lt;br /&gt;بگذار جاي ديگري را برگزيده باشم.جايي كه بلند باشد و يادم برود چقدر هميشه از ارتفاع ترسيد ام.&lt;br /&gt;جايي كه دريا باشد و فراموش كنم چقدر هميشه از آب وهم كرده ام.&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;خوابم مي آيد عزيزم،خوابم مي آيد.&lt;br /&gt;من سالهاست مرده ام و برگي از درخت كسي فرو نيفتاد حتي از نبودنم.&lt;br /&gt;شرم مي كنم كه بگويم گاهي من فقط زندگي كرده ام چون نمي خواسته ام مرگم توي چشمهاي كسي اشك بنشاند آنگونه كه مرگ تو زندگي مرا در اشك غوطه ور مي كرد مدام.&lt;br /&gt;حتي بيشتر هم شرم مي كنم كه بگويم احساس خوبي هاي مداوم من خيلي وقتها بخاطر اين بود كه كسي كه دوست مي دارم،نبودنم را دلتنگ شود و نشد.&lt;br /&gt;هيچكس براي دستهايم دلتنگ نشد.&lt;br /&gt;من باز مهربان ماندم و هيچكس ياد چشمهايم نيفتاد كه دلتنگي را مي گريستند.&lt;br /&gt;هيچكس ياد لبهايم نيفتاد وقتي دوست داشتن را توي حلقوم بي تفاوتي آدمها مي ريختم.&lt;br /&gt;هيچكس ياد من نيفتاد و من هنوز پرم از مهرباني هاي بي ثمر.از عاشقي هاي دردناكي كه ناخنهايم را دانه دانه كشيده اند و سلولهايم را دانه دانه كباب كرده اند و از قلبم ريسماني ساخته اند براي آويزان كردن حرفهايي كه گوينده شان من نبودم هرگز!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بي رحمي تو،بي رحمي زمانه نبود مادلن!&lt;br /&gt;همانطور كه دلسوزي تو، رئوف بودن روزگار را برنمي انگيخت.&lt;br /&gt;قرنها از همه گريخته بودم كه دلسوزي آدمها شاملم نشده باشد مادلن و تو تمام اين جاده ها را بي رنگ كردي با ترحم نفرت انگيزت.&lt;br /&gt;جايي ديگر براي ماندنم نمانده.&lt;br /&gt;هرگز فكر نمي كردم دوست داشتن و ترحم آوردن در يك راستا باشند.&lt;br /&gt;و دستهاي من معصومانه فقط براي مهرباني دستهايي بي طاقت بود كه هجوم تلخ ترحم بودند به شانه هاي من وقتي مرده ي سينارتا را مي كشيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ذهن استدلالگرت را بيرون بكش از آن صندوق چوبين و اين متقالها را متر كن.&lt;br /&gt;نبودن من براي هيچكس تلخ نيست آنقدر كه بودنم براي خودم.&lt;br /&gt;حالا وقتش رسيده كه شوري مرگ،روي لبان من هم بنشيند مادلن و توي اين قضايا،بي تقصيرترين مرده ي جهان بودي.&lt;br /&gt;اين اشكها همه اش حلال.&lt;br /&gt;سپاس آن همه دلسوزي مشمئز كننده را هم حواله ي آن دنياي ما كن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"&lt;br /&gt;فقط چهره ی آن زن، با آن چروکهای ریز صورتش، که بالای سرم خواهد گریست،بچه که بودم مادر صدایش می زدم،کمی سنگینم می کند.همین.&lt;br /&gt;دیگر هیچ چیز نیست.&lt;br /&gt;هیچ چیز ِ هیچ چیز!&lt;br /&gt;ساعتم را باز می کنم و توی آب می اندازم.آرام می گوید: "لـــوپ". و فرو می رود.میشد هم که دستم بماند.اما آدم چپ دست،با ساعت توی دست راست .... همه چیز را ممکن بود به هم بریزد.البته نگران نباش.پشت و رویش به یکی از آن مارکهای مثلا قیمتی آراسته ست.بعدن بیا برش دار.قسم می خورم خراب نشده است.مال تو باشد.&lt;br /&gt;این هم گران ترین چیزی بود که داشتم.&lt;br /&gt;تیغ را - عمودی - روی خط برجسته،زشت و سبز رنگ دست راستم میگذارم و کمی فشار می دهم.بالا و پایینش مثل شکلاتهای بچگی ورم می کند.کمی هم قرمز می شود.شاید خراشیده یا ....نه،فقط کمی خراشیده.همین.&lt;br /&gt;تیغ را پرت می کنم توی آب.همان رو می ماند.&lt;br /&gt;دلم می خواهد روی صورتم جای زخم باشد.اصلا نمی دانم چرا.تیغ را برمی دارم.شروع می کنم به کشیدنش روی صورتم.روی سینه ام.بازو هایم.&lt;br /&gt;دلم می خواهد بکنمش توی چشمم.جرات نمی کنم.&lt;br /&gt;زخم....زخم....&lt;br /&gt;خون دارد توی آب می چکد.آب دارد صورتی می شود.چه احمقانه.&lt;br /&gt;چهره ی بی دماغ.چه خنده دار.اینطوری دوستم نداری مادلن؟&lt;br /&gt;مهم نیست.تو هیچوقت دوستم نداشتی.هیچکس نداشت.من اصلا به خاطره ها مومن نمی شوم.هیچوقت.من اصلا مومن نمی خواهم که بشوم.به هیچ چیز مادلن.به هیچ چیز.&lt;br /&gt;دلم نمی خواهد خودم را نگاه کنم.&lt;br /&gt;تیغ را روی همان خراشیدگی می گذارم.می سوزد.از فشار خون نیست.خون صورتم می چکد و می سوزاند زخمها را.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستی چرا خون شور است؟&lt;br /&gt;کمی بیشتر فشارش می دهم.&lt;br /&gt;یکنفر فریاد می کشد انگار درست از توی یاخته های من که: تمامش کن لعنتی!&lt;br /&gt;دستم را زیر آب می برم .... اصلن درد ندارد ....آب دارد چه قشنگ می شود میبینی؟&lt;br /&gt;من عاشق رنگ قرمز بودم.فهمیده بودی هیچوقت؟همانطور که نفهمیدی چقدر آبی روی من همیشه تاثیر می گذاشت.&lt;br /&gt;آب دارد قرمز می شود.چشمهایم آبی.&lt;br /&gt;این دوتا همیشه به هم می آمده اند.نه؟!&lt;br /&gt;آب قرمزتر می شود.&lt;br /&gt;قرمزتر با لخته های خون دلمه بسته ....&lt;br /&gt;قرمزتر با یاخته هایی آویزان ....&lt;br /&gt;قرمزتر ....&lt;br /&gt;قرمزتر ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صدای زجه ات می آید مادلن.&lt;br /&gt;صدای زجه ات مرا می خنداند مادلن.&lt;br /&gt;چشمهایم بسته می شوند و ....چهره ی زنی که با آن چروکهای عمیق صورتش،بالای سرم -آرام - می گرید، بیشتر از هر چیز آزرده ام می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شب بخیر عزیزم.&lt;br /&gt;شب بخیر!"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پايان&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-110631383117112895?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/110631383117112895'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/110631383117112895'/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-110630320177389827</id><published>2005-01-21T13:55:00.000+03:30</published><updated>2005-01-21T13:56:41.773+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>" من مثل دانش آموزي كه درس هندسه اش را ديوانه وار دوست مي دارد،تنها هستم!"&lt;br /&gt;-فروغ-&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-110630320177389827?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/110630320177389827'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/110630320177389827'/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-110624276900792185</id><published>2005-01-20T21:08:00.000+03:30</published><updated>2005-01-20T21:09:29.006+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>مرا ببوس.&lt;br /&gt;لبهاي مرا ببوس.&lt;br /&gt;لبهاي تشنه ي مرا ببوس!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"اگه چشمات بگن آره ...."&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-110624276900792185?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/110624276900792185'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/110624276900792185'/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-110562902005133278</id><published>2005-01-13T18:39:00.000+03:30</published><updated>2005-01-13T18:40:20.050+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آيا جهان ما&lt;br /&gt;در عبور بي وقفه ي خويش&lt;br /&gt;چيزي شبيه دلتنگي امروز مرا براي تو&lt;br /&gt;به ياد خواهد آورد؟&lt;br /&gt;- گمان نمي كنم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-110562902005133278?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/110562902005133278'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/110562902005133278'/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-110538358514432452</id><published>2005-01-10T22:27:00.000+03:30</published><updated>2005-01-10T22:29:45.146+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>نشسته ايم روي ريل در انتظار يك قطار&lt;br /&gt;نشسته ايم تا مگر تمام گردد انتظار&lt;br /&gt;چقدر حوصله كنيم؟چقدر؟خسته ايم&lt;br /&gt;چرا نيامد اين قطار؟چرا نيامد اين قطار؟&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;هنوز قطار مرگ نيامده براي من&lt;br /&gt;بزن ابوعطا،سه گاه،بزن براي من سه تار&lt;br /&gt;سه تار مي زني ولي يواش گريه مي كني&lt;br /&gt;و من سوال مي كنم: چگونه است انتحار؟&lt;br /&gt;مرا نگاه مي كني ميان اشكهاي خرد&lt;br /&gt;جواب مي دهي به من درست مثل انفجار&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;قطار مي رسد ولي تو همچنان نشسته اي&lt;br /&gt;و من فرار مي كنم.فرار مي كنم.فرار&lt;br /&gt;قطار نعره مي كشد،تو را مچاله مي كند&lt;br /&gt;و من نگاه مي كنم به لحظه هاي احتضار&lt;br /&gt;تن تو خرد مي شود ميان چرخها و ريل&lt;br /&gt;غروب مي كني ولي چقدر پاك و با وقار&lt;br /&gt;سر تو له شده ولي دلت هنوز مي تپد&lt;br /&gt;دلي كه بسته اي به من،دلي هميشه داغدار&lt;br /&gt;ز چشمهاي له شده بلور اشك مي چكد&lt;br /&gt;دوباره گريه مي كني دوباره مثل آبشار&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;نشسته ام بدون تو به روي ريلها مگر&lt;br /&gt;قطار ديگري رسد،دگر نمي كنم فرار&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-110538358514432452?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/110538358514432452'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/110538358514432452'/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6747283.post-110529182445936611</id><published>2005-01-09T20:57:00.000+03:30</published><updated>2005-01-09T21:02:45.470+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>معشوق توي صندوق آنقدر گرفتاري دارد كه آدم را خسته كند.&lt;br /&gt;تو آنقدر سر و صدا داري كه آدم را رسوا كني.&lt;br /&gt;دوست داري بروي قدم بزني؟خب برو.&lt;br /&gt;و ديگر هرگز بازنگرد &lt;a href="http://www.madlin.blogspot.com"&gt;مدلين&lt;/a&gt;!&lt;br /&gt;ديگر هرگز بازنگرد!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6747283-110529182445936611?l=monologue1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/110529182445936611'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6747283/posts/default/110529182445936611'/><author><name>*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry></feed>
