●
زبانم حالا دارد با واژه هايي خو مي كند كه گوشهايم سالهاست براي نشنيدنشان خود را حلق آويز سكوت كرده اند.
بدون من به كسي سخت نمي گذرد،بدون همه اما زندگي من عبور تدريجي مرگ مي شود.
همه ي آدمها نمي توانند با هم ايراد داشته باشند.آدمها نمي توانند همگي با هم، بد باشند.پس منم كه بدم.
پس منم كه جايي از زندگي،در يك گذر توي يك راه جنگلي جا مانده ام.راهي كه گذر اساطير حالا ديگر يافتنش را ناممكن ترين اصل حيات من كرده است.
همه چيز در فرار من خراب شد.رجعت من به سوي تو، سينارتا ،هبوط دردناك آدمي در صحراي بي آب دنيا بود از بهشت!
لجبازي ذهن براي به خاطر داشتن جزئيات مرگ تو، همه چيز را سياه كرد.مي بيني؟!
حالا نمي تواني بداني چقدر خسته ام.
از اين سياه ديدن.سياه شنيدن.سياه گفتن.
نمي داني چقدر حالا حتي از كشيدن لاشه ي خودم بر شانه ام دارم احساس شرم مي كنم.
حالا وقتش نرسيده آيا كه كفن مرا متر كني؟حالا وقتش نرسيده كه به جاي سنگ مزمهل زيستن نامشروع اين آميبها توي ياخته هايم،سنگ قبر خودم را به سينه بزنم؟
حالا وقتش نشده يادم برود چقدر دوست داشته شدن كثافت من توسط اين آدمهاي مشمئز كننده ،از عاشقي هاي خودم دردناك تر بود برايم هميشه؟
چقدر دوست دشتن شما مرا معذب كرد هميشه بانو!
چقدر دوست داشتن شما مرا از انچه بودم دور كرد هميشه مادلن!
چقدر آدمها مرا با منت دوست داشته اند هميشه!
چقدر مقام عاشقي به هجوم كتابهاي نخوانده ي آدمها -تو - تنزل كرده ،مادلن!
چقدر من به تو سقوط كرده ام!
دستهايم را تهديد كرده اند.
آزادي من لغت موهومي بود هميشه كه استفاده ي تزئيني داشت هميشه.آزادي مرا كساني توي جعبه هاي تور و پولك مي چپاندند كه "دوستت دارم" را سرودي كرده بودند مخملين!
دستهايم را تهديد كرده اند كه تيشه به ريشه ام مي زنند اگر از بغض و تنهايي و تقصير حرف بزنم.
مرا به دهان پارگي قلم تهديد كرده اند كه نگويم.كه ننويسم.
دهانم را به فحشهاي ركيكشان آلوده اند.
مرا به كثافت كشيده اند، براي چه بمانم؟
خسته ام سينارتا،خسته!
از هجوم سيلي هاي خشم خودم بر چهره ي خيس خسته ام.
از تلنبا راين همه حرف پشت اين تيله ي كوچك كه انگار بلعيده ام خسته ام.
از اين همه سال كه زمان را به سرودن مرگ سپردم و نمردم خسته ام.
من از خودم شرمنده ام مادلن!
من از اينكه نمي توانم تنهايي ام را بنويسم از خودم شرمنده ام.
من از اينكه آنهمه زندگي را صرف تقبيح مرگ كرده ام كه حالا مرگ را آرزو كنم شرمنده ام.
صندوق كوچك تو براي دو نفر تنگ است سينارتا!
بگذار جاي ديگري را برگزيده باشم.جايي كه بلند باشد و يادم برود چقدر هميشه از ارتفاع ترسيد ام.
جايي كه دريا باشد و فراموش كنم چقدر هميشه از آب وهم كرده ام.
....
خوابم مي آيد عزيزم،خوابم مي آيد.
من سالهاست مرده ام و برگي از درخت كسي فرو نيفتاد حتي از نبودنم.
شرم مي كنم كه بگويم گاهي من فقط زندگي كرده ام چون نمي خواسته ام مرگم توي چشمهاي كسي اشك بنشاند آنگونه كه مرگ تو زندگي مرا در اشك غوطه ور مي كرد مدام.
حتي بيشتر هم شرم مي كنم كه بگويم احساس خوبي هاي مداوم من خيلي وقتها بخاطر اين بود كه كسي كه دوست مي دارم،نبودنم را دلتنگ شود و نشد.
هيچكس براي دستهايم دلتنگ نشد.
من باز مهربان ماندم و هيچكس ياد چشمهايم نيفتاد كه دلتنگي را مي گريستند.
هيچكس ياد لبهايم نيفتاد وقتي دوست داشتن را توي حلقوم بي تفاوتي آدمها مي ريختم.
هيچكس ياد من نيفتاد و من هنوز پرم از مهرباني هاي بي ثمر.از عاشقي هاي دردناكي كه ناخنهايم را دانه دانه كشيده اند و سلولهايم را دانه دانه كباب كرده اند و از قلبم ريسماني ساخته اند براي آويزان كردن حرفهايي كه گوينده شان من نبودم هرگز!
بي رحمي تو،بي رحمي زمانه نبود مادلن!
همانطور كه دلسوزي تو، رئوف بودن روزگار را برنمي انگيخت.
قرنها از همه گريخته بودم كه دلسوزي آدمها شاملم نشده باشد مادلن و تو تمام اين جاده ها را بي رنگ كردي با ترحم نفرت انگيزت.
جايي ديگر براي ماندنم نمانده.
هرگز فكر نمي كردم دوست داشتن و ترحم آوردن در يك راستا باشند.
و دستهاي من معصومانه فقط براي مهرباني دستهايي بي طاقت بود كه هجوم تلخ ترحم بودند به شانه هاي من وقتي مرده ي سينارتا را مي كشيد.
ذهن استدلالگرت را بيرون بكش از آن صندوق چوبين و اين متقالها را متر كن.
نبودن من براي هيچكس تلخ نيست آنقدر كه بودنم براي خودم.
حالا وقتش رسيده كه شوري مرگ،روي لبان من هم بنشيند مادلن و توي اين قضايا،بي تقصيرترين مرده ي جهان بودي.
اين اشكها همه اش حلال.
سپاس آن همه دلسوزي مشمئز كننده را هم حواله ي آن دنياي ما كن!
"
فقط چهره ی آن زن، با آن چروکهای ریز صورتش، که بالای سرم خواهد گریست،بچه که بودم مادر صدایش می زدم،کمی سنگینم می کند.همین.
دیگر هیچ چیز نیست.
هیچ چیز ِ هیچ چیز!
ساعتم را باز می کنم و توی آب می اندازم.آرام می گوید: "لـــوپ". و فرو می رود.میشد هم که دستم بماند.اما آدم چپ دست،با ساعت توی دست راست .... همه چیز را ممکن بود به هم بریزد.البته نگران نباش.پشت و رویش به یکی از آن مارکهای مثلا قیمتی آراسته ست.بعدن بیا برش دار.قسم می خورم خراب نشده است.مال تو باشد.
این هم گران ترین چیزی بود که داشتم.
تیغ را - عمودی - روی خط برجسته،زشت و سبز رنگ دست راستم میگذارم و کمی فشار می دهم.بالا و پایینش مثل شکلاتهای بچگی ورم می کند.کمی هم قرمز می شود.شاید خراشیده یا ....نه،فقط کمی خراشیده.همین.
تیغ را پرت می کنم توی آب.همان رو می ماند.
دلم می خواهد روی صورتم جای زخم باشد.اصلا نمی دانم چرا.تیغ را برمی دارم.شروع می کنم به کشیدنش روی صورتم.روی سینه ام.بازو هایم.
دلم می خواهد بکنمش توی چشمم.جرات نمی کنم.
زخم....زخم....
خون دارد توی آب می چکد.آب دارد صورتی می شود.چه احمقانه.
چهره ی بی دماغ.چه خنده دار.اینطوری دوستم نداری مادلن؟
مهم نیست.تو هیچوقت دوستم نداشتی.هیچکس نداشت.من اصلا به خاطره ها مومن نمی شوم.هیچوقت.من اصلا مومن نمی خواهم که بشوم.به هیچ چیز مادلن.به هیچ چیز.
دلم نمی خواهد خودم را نگاه کنم.
تیغ را روی همان خراشیدگی می گذارم.می سوزد.از فشار خون نیست.خون صورتم می چکد و می سوزاند زخمها را.
راستی چرا خون شور است؟
کمی بیشتر فشارش می دهم.
یکنفر فریاد می کشد انگار درست از توی یاخته های من که: تمامش کن لعنتی!
دستم را زیر آب می برم .... اصلن درد ندارد ....آب دارد چه قشنگ می شود میبینی؟
من عاشق رنگ قرمز بودم.فهمیده بودی هیچوقت؟همانطور که نفهمیدی چقدر آبی روی من همیشه تاثیر می گذاشت.
آب دارد قرمز می شود.چشمهایم آبی.
این دوتا همیشه به هم می آمده اند.نه؟!
آب قرمزتر می شود.
قرمزتر با لخته های خون دلمه بسته ....
قرمزتر با یاخته هایی آویزان ....
قرمزتر ....
قرمزتر ....
صدای زجه ات می آید مادلن.
صدای زجه ات مرا می خنداند مادلن.
چشمهایم بسته می شوند و ....چهره ی زنی که با آن چروکهای عمیق صورتش،بالای سرم -آرام - می گرید، بیشتر از هر چیز آزرده ام می کند.
شب بخیر عزیزم.
شب بخیر!"
پايان